درس شانزدهم پرسشگری

فارسی چهارم

📖 خوانش متن درس16

🎬 انیمیشن پرسشگری

✏️ تمرین های درس16

📝 لغات تازه ی درس16

✍ املا از لغات درس16

✍ املای اوّل از متن درس16

✍ املای دوم از متن درس16

🌸 بخوان و حفظ کن خرد و دانش

🎬 انیمیشن خرد و دانش

📜معنی شعر خرد و دانش

✅ آزمون تستی درس16


نمی‌دانم آیا هیچ دقّت کرده‌اید که گوش آدم‌ها شبیه «علامت سؤال» است؟ گویی منتظر هزاران جواب است. یکی به دنبال موجودات عجیب و غریب فضایی است و می‌خواهد بداند آنها وجود دارند یا نه و اگر وجود دارند در کجا زندگی می‌کنند و چه شکلی هستند. دیگری می‌خواهد بداند چرا زمین گرد است. چرا از روی زمین لیز نمی‌خوریم و در آسمان معلّق نمی‌مانیم؟ یک نفر می‌خواهد بداند چرا خورشید آن بالا ایستاده است و نمی‌افتد. یکی هم دوست دارد بداند چرا قهرمان فلان داستان، قوی و باهوش است و چگونه می‌توان مثل او شد. خلاصه، هزاران سوال وجود دارد که در مغزمان می‌چرخد و می‌چرخد.

سوال بعضی‌ها، همین طور به گوش آنها آویزان می‌ماند؛ مثل یک گوشواره. بعد هم، یک مرتبه می‌افتد و گم می‌شود. پس در دنیا، هزاران سوالِ پرسیده نشده و گم شده وجود دارد؛ ولی دانشمندان، پژوهشگران و بسیاری دیگر، همواره به دنبال پرسش‌های خود می‌روند و آن قدر می‌گردند تا پاسخ آنها را پیدا کنند.

یکی از این دانشمندان که همیشه تشنه‌ی یادگیری و دانش اندوزی بود، ابوریحان بیرونی است. او یکی از بزرگ‌ترین ریاضی‌دانان و فیلسوفان ایرانی است که کتاب‌های زیادی درباره‌ی مسائل گوناگون نوشت. همه‌ی زندگی ابوریحان در راه گسترش و رشد علم و دانش سپری شد. این دانشمند بزرگ همواره در جست‌وجوی علت اتفاقاتی بود که در اطرافش روی می‌داد. او به کشف چیزهای ناشناخته، علاقه‌ی بسیار داشت و از نادانی و جهل، گریزان بود.

هنگامی که سال‌های عمر او به هفتاد و هشت رسید و در بستر بیماری، واپسین لحظه‌های زندگی را می‌گذرانید، دوستی دانشمند برای احوال‌پرسی بر بالینش آمد. ابوریحان با همان حالت بیماری با کلمه‌هایی بریده و کوتاه از او خواهش کرد که پاسخ یکی از مسائل علمی را توضیح دهد.

دانشمند گفت: «دوست گرامی! اکنون که در بستر بیماری هستی، چه جای این پرسش است؟»

ابوریحان با ناراحتی پاسخ داد: «کدام‌یک از این دو بهتر است: این که مسئله را بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل، در گذرم؟»


خوان و حفظ کن: خِرَد و دانش

توانا بُوَد هر که دانا بوَد

ز دانش دل پیر، بُرنا بود

به دانش فَزای و به یزدان گرای

که او  باد، جان تو را رهنمای

بیاموز و بشنو ز هر دانشی

بیابی ز هر دانشی، رامشی

میاسای از آموختن، یک زمان

ز دانش میفکن، دل اندر گمان

چه ناخوش بوَد، دوستی با کسی

که بهره ندارد ز دانش، بسی

که بیکاری او ز بی‌دانشی است

به بی‌دانشان بر، بباید گریست

تن مُرده، چون مِردِ بی‌دانش است

که نادان به هر جای، بی‌رامش است

شاهنامه، فردوسی