فارسی ششم
📖 خوانش متن درس آزاد تهران پایتخت ایران
✅ آزمون تستی درس13
حکایت عمر گران مایه
دو برادر، یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زورِ بازو، نان خوردی.
باری، توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مَشَقّتِ کارکردن بِرَهی؟
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذلّتِ خدمت، رهایی یابی که خردمندان گفتهاند: نانِ خود خوردن و نشستن بِه که کمر زرّین بستن و به خدمت ایستادن.
به دست آهنِ تفته کردن خمیر
بِه از دست بر سینه، پیشِ امیر
عمرِ گران مایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شِتا
ای شکمِ خیره به نانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت، دو تا
مُصلح الدّین سعدی شیرازی، گلستان
