فارسی هفتم
✅ آزمون تستی درس13
پیامبر گرامی اسلام، محمّد بن عبدالله (ص)، در آداب و رفتار و اخلاق، اسوهٔ عالمیان است. آن چنان که خداوند مهربان در قرآن کریم میفرماید: «به درستی که رسول خدا برای شما، اسوه و نمونهٔ نیکویی است». (سورهٔ احزاب / آیهٔ 21)
در این درس با برخی از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری آن بزرگوار آشنا میشویم:
رسول اکرم، صَلّی اللهُ عَلَیْه وَ آلِهِ وَ سَلَّم، با فرزندان خود به مهر و عطوفت رفتار میکرد و میفرمود: «فرزندانِ ما پارهٔ جگر ما هستند». گاه، وقتی به سجده میرفت، حسن (ع) و حسین (ع) بر گردن و پشتش مینشستند و او چندان در سجده میماند تا آنان پایین بیایند و گاهی به آرامی آنان را پایین میآورد و از سجده بر میخاست و هر دو را در بر میگرفت و بر صورتشان بوسه میزد.
رسولِ اکرم، صَلّی اللهُ عَلَیْه وَ آلِهِ، با خدمتکارانش نیز رأفت و عطوفت داشت.
اَنَس بن مالک میگفت: «در مدّت ده سال که شبانهروز در خدمت و در خانهاش بودم، یک بار تند خویی و سخن درشت از او ندیدم و نشنیدم».
در میانِ جمع، گشادهرو بود و در تنهایی، سیمایی محزون و متفکّر داشت. هرگز به رویِ کسی خیره نگاه نمیکرد و بیشترِ اوقات، چشمهایش را به زمین میدوخت. در سلام کردن به همه، حتّی به کودکان، پیشدستی میکرد. هرگاه به مجلسی وارد میشد، نزدیکترین جای خالی را اختیار میکرد. از بیماران عیادت میکرد. سخن همنشین خود را نمیبرید. بیش از حدّ لزوم، سخن نمیگفت و اجازه نمیداد کسی جز در مقام دادخواهی، در حضور او از دیگری بد بگوید و یا به کسی دشنام دهد.
هیچ گاه زبانش را به دشنام نمیآلود. بد رفتاری با شخصِ خود را میبخشید ولی دربارهٔ کسانی که به حریمِ قانون، تجاوز میکردند، گذشت و مدارا نداشت.
در زندگی از تجمّل دوری میجُست. در کارهای منزل به خانوادهاش کمک مینمود و چون بانگ اذان را میشنید، به نماز میرفت.
سعدی، شاعر و نویسندهٔ توانای زبان و ادب فارسی، در ستایش پیامبر بزرگوار اسلام، سرودهای دارد که چند بیت آن را میخوانیم:
ماه، فرو ماند از جمال محمد (ص)
سرو، نباشد به اعتدال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
سعدی، اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد، بس است و آل محمد
کلّیّات سعدی، بخش مواعظ
حکایت: چراغ
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بَر دوش، بر راهی میرفت.
یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟
گفت: چراغ از بهر کوردلانِ تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند.
بهارستانِ جامی
