فارسی هشتم
✅ آزمون درس8
شعر این درس، به شیوۀ داستانی خوانده میشود. خواندن این گونه متنها معمولاً با آهنگ نرم و کشش آوایی همراه است. بنابراین لحن خوانندۀ آن باید به گونهای باشد که میل و رغبت شنونده را به شنیدن ادامۀ آن برانگیزاند و شوقی همراه با انتظار در ذهن و روح پدید آورد.
خارکش پیری با دلق درشت
پشتهای خار همی برد به پشت
لنگلنگان قدمی بر میداشت
هر قدم دانهٔ شکری میکاشت
کای فرازندهٔ این چرخ بلند
و ای نوازندهٔ دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
دَرِ دولت به رخم بگشادی
تاج عزّت به سرم بنهادی
حدّ من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سُفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکر گزاریش به گوش
گفت کای پیر خِرف گشته، خموش
خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست؟ عزیزت کدام؟
عزّت از خواری نشناختهای
عمر در خار کشی باختهای
پیر گفتا که چه عزّت زین به؟
که نیام بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم
نان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خَسی چون تو گرفتار نساخت
داد با این همه افتادگیام
عزّ آزادی و آزادگیام
جامی
روان خوانی: آقا مهدی
باران بند آمده بود امّا هنوز از ساقۀ علفها آب میچکید و دشت پر از گودالهای آب شده بود. عکسِ آسمان بر سطح لرزان گودالهای آب، تماشایی بود. انگار صدها آیینۀ شکسته را کنار هم چیده بودند. ابرهایی که هر لحظه به شکلی درمیآمدند، در مقابل آن آیینهها خودشان را برای سال نو آماده میکردند. خورشید از پشت کوهها سرک میکشید و سلاحها و کلاههای آهنی را برق میانداخت. دهانۀ توپها و خمپارهاندازها را با کیسههای نایلونی پوشانده بودند تا آب به داخلشان نرود. در پشت خاکریز، جعبههای خالی مهمّات و پوکههای مسی برّاق همه جا پراکنده بودند. چندتا از سنگرها را آب گرفته بود و عدّهای با لباسهای خیس و گِلآلود مشغول خالی کردن آنها بودند. صدای خندهشان با صدای شِلپ شِلپ آب آمیخته بود. از سنگر بغل دستی صدایی میگفت: «آب را گل نکنیم!» دیگری جواب میداد: «تو ماهیات را بگیر…!»
خندهها از ته دل بود. انگار نه انگار که در جبهۀ جنگ بودند. بیشتر چادرها را روی سنگرها زده بودند و سفرههای هفت سینِ عید پهن بود؛ سفرههایی که در آنها، جای سماق و سمنو را سرنیزه و سیمینوف (نوعی مسلسل) و حتّی سنگ پر کرده بود.
گاهی گِردباد کوچکی لنگلنگان از راه میرسید و چادرهای باران خورده را مشت و مال میداد. عدّهای قرآن میخواندند و بعضی تند تند به ساعتشان نگاه میکردند و رادیوهای جیبی را به گوششان چسبانده بودند. ناگهان، صدای شلیک چند تیرهوایی بلند شد و زمزمۀ «یا مُقَلِّب القُلوب» در سنگرها پیچید. عید آمده بود. به همین سادگی…!
به هر طرف که نگاه میکردی، عدّهای همدیگر را در آغوش میکشیدند و صدای بوسههایشان بلند بود. وقتی عیدِ همه مبارک شد، نوبت به سفرهها رسید. «سین»های سفرۀ هفتسین، یکی یکی غیبشان زد. سیبها به سرعت خورده شدند. سرنیزهها به غلاف خود برگشتند. سیمینوف به سنگر تیربار رفت و طولی نکشید که… عید شروع نشده، تمام شد. کم کم ابرها هم پراکنده و خورشید، آشکار شد.
فرماندهان گروهانها و گردانها جمع شدند تا با هم به دیدن آقا مهدی، فرمانده لشکر بروند و سال نو را به او تبریک بگویند. همه جا آب راه افتاده بود و پوتینها تا نصفه در گِل چسبنده فرو میرفتند. روی سنگرِ فرمانده لشکر چادر بزرگی زده بودند. جلوی سنگر که رسیدند، چند جوان بسیجی عید را به آنها تبریک گفتند. آنها با عجله دور تا دور چادر را نخ میکشیدند. فرماندهان به همدیگر نگاه کردند و چند نفر از تعجّب شانههایشان را بالا انداختند. یکی از آنها که قدّی کوتاه و ریشی بلند داشت، رو کرد به یکی از جوانهای بسیجی و با لهجۀ ترکی پرسید: «اینها چیست؟»
بسیجی با لبخند جواب داد: «آقا مهدی خودش گفته است!»
مرد قدکوتاه همین طور که گِل پوتینها را روی زمین میمالید، زیر لب گفت: «آخر برای چه؟»
و بعد بدون اینکه منتظر جواب کسی شود «یا الله» بلندی گفت و از درِ کوتاه سنگر داخل شد. پشت سر او، بقیّه هم یکی یکی سرها را خم و بند پوتینها را شُل کردند. از سفرۀ هفت «سین» و هفت «شین» (انواع شیرینی) خبری نبود. در عوض، سفرهای پر از نامه در وسط سنگر پهن شده بود.
آقا مهدی و دو نفر بسیجی دیگر که تند تند نامهها را باز میکردند، بلند شدند و مهمانان را در آغوش گرفتند و عید را تبریک گفتند. آقا مهدی وقتی تعجّب آنها را دید، با لبخندی که همیشه بر لب داشت، گفت: «اینها عیدی ماست، بچّههای دانش آموز فرستادهاند!»
همه یک صدا پرسیدند: «از کجا؟»
آقا مهدی دو دستش را در میان نامهها برد و در حالی که آنها را بو میکرد، جواب داد: «از همه جایِ همه جا! همه جای ایران سرای من است».
بعد یکی از نقّاشیها را که با سنجاق به دیوار چادر زده بود، نشان داد و گفت: «ببینید چه بلایی سر دشمن آورده است!»
هواپیمایی شبیه یک هندوانۀ بزرگ با دو بال کوتاه در حالی که هنوز چرخهایش را جمع نکرده بود، تعدادی بمب را مثل یک شانۀ تخم مرغ روی تانکهای دشمن خالی کرده بود. معلوم نبود هر تانک چند لوله دارد! سربازان دشمن مثل مهرههای شطرنج، لابه لای تانکها ریخته بودند و مداد رنگی سرخ، حسابی خونشان را ریخته بود. سمت راست نقّاشی، پسرکی بسیجی پرچم سبز رنگی در یک دست و اسلحهای در دست دیگر داشت. بلندی پرچم از هواپیما بالاتر زده بود و اطراف میلۀ آن پر از گل و سبزه بود.
یکی از فرماندهان با خنده گفت: «جنگ یعنی این!»
آقا مهدی گفت: «داریم خوبهایش را جدا میکنیم تا نمایشگاهی از آثار دانش آموزان درست کنیم. برای همین رویشان را با نایلون جلد میکنیم تا باران خرابشان نکند. به برادرهای تبلیغات گفتهام، نقّاشیها را دور تا دور چادرها آویزان کنند».
چند ساعت بعد، نقّاشیهای بچّهها دور تا دور چادر فرماندهی و گوشه و کنار سنگرها، آویخته شده بودند. آن روز تا غروب، آقا مهدی اطراف چادرها قدم میزد و گاهی چندین دقیقه در مقابل آن نامههای رنگارنگ میایستاد و به آنها خیره میشد. او نامههای بچّههای مدارس را میبوسید و میگفت: «آنها هم در جبهه هستند؛ چون با این نامهها به ما روحیه میدهند. این نقّاشیها و نوشتهها نشان میدهند که بچّهها هم به فکر ما هستند و برای پیروزی ما دعا میکنند. بچّهها دلشان پاک است. دعای آنها پشتیبان ماست».
سرگذشت شهید مهدی باکری، حبیب یوسف زاده
