فارسی نهم
✅ آزمون تستی درس1
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بَود دامنِ صحرا و تماشای بهار
آفرینش همه تنبیهِ خداوندِ دل است
دل، ندارد که ندارد به خداوند اِقرار
این همه نقشِ عجب، بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند، نقش بُوَد بر دیوار
کوه و دریا و درختان، همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی، فهم کند این اَسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند:
آخر اِی خفته، سَر از خوابِ جهالت، بردار؟
تا کِی آخر چو بنفشه، سَر غفلت در پیش؟
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس، بیدار
که تواند که دهد میوۀ اَلوان از چوب؟
یا که داند که بر آرد گُلِ صد برگ از خار؟
عقل حیران شود از خوشۀ زرین عِنَب
فهم، عاجز شود از حُقّۀ یاقوتِ انار
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیرِ عزیز
ماه و خورشید مُسَخّر کند و لیل و نهار
تا قیامت سخن اَندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
نعمتت بار خدایا، ز عدد بیرون است
شُکرِ اِنعام تو هرگز نکند شُکرگزار
سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بُردند
راستی کن که به منزل نرسد، کج رفتار
کلیات سعدی، بخش قصاید
حکایت: سفر
روزی پیر ما، با جمعی از همراهان به درِ آسیابی رسید. افسارِ اسب کشید و ساعتی درنگ کرد1؛ پس به همراهان گفت: «میدانید که این آسیاب چه میگوید؟، میگوید: معرفت این است که من در آنم2. گِردِ خویش میگردم و پیوسته در خود سفر میکنم، تا هر چه نباید، از خود دور گردانم!»3
(اسرار التّوحید، محمّد بن منوّر)
