فارسی نهم
🌸روان خوانی دروازه ای به آسمان
✅ آزمون تستی درس11
رابعة عَدَویّه از زنان عارف، پرهیزگار و بزرگ قرن دوم هجری است که در عبادت و نیکوکاری مشهور است. از او سخنان شیرین و آموزندهای به جای مانده است. گوشهای از زندگی او را از زبان عطّار نیشابوری در «تذکرة الاولیا» میخوانیم:
نقل است آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانهٔ پدرش چندان جامه نبود که او را در آن بپیچند و چراغ نبود. پدر او را سه دختر بود. رابعه، چهارم بود. از آن، رابعه گویند.
پس عیال با او گفت: «به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه».
پدر رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخاست و به درِ خانهٔ آن همسایه رفت و باز آمد و گفت: «خفتهاند».
پس دلتنگ بخفت و پیغمبر [را] – علیه الصلاة والسّلام – به خواب دید. گفت: «غمگین مباش که این دختر، سیّدهای است که هفتاد هزار [از] امّت من در شفاعت او خواهند بود».
چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد و خواهران متفرّق شدند و رابعه به دست ظالمی افتاد. او را به چند درم بفروخت. آن خواجه او را به رنج و مشقّت، کار میفرمود.
روزی، بیفتاد و دستش بشکست. روی بر خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم و بیمادر و پدر، اسیرم و دست شکسته. مرا از این همه، هیچ غم نیست، الّا رضای تو؛ میباید تا بدانم که راضی هستی یا نه؟»
آوازی شنید که «غم مخور، فردا جاهیت خواهد بود، چنان که مقرّبان آسمان به تو نازند».
پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر پای بودی.
شبی خواجه از خواب درآمد. آوازی شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در سجده، که میگفت: «الهی! تو میدانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو. اگر کار به دست من استی، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی؛ امّا تو مرا زیر دست مخلوق کردهای؛ به خدمت تو از آن، دیر میآیم».
شبی دزدی درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه ندید. چادر بر جای نهاد. بعد ار آن، راه باز یافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید؛ همچنین تا هفت نوبت.
از گوشهٔ صومعه آواز درآمد که: «ای مرد! خود را رنجه مدار که او چند سال است تا به ما دل سپرده است. ابلیس زهره ندارد که گِردِ او گَردد؛ دزد را کی زَهرۀ آن بوَد که گِرد چادر او گردد؟ تو خود را مرنجان ای طرّار! که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است».
تذکرة الاولیا، عطّار نیشابوری
روانخوانی: دروازهای به آسمان
با خود میگفتم: از دوازدهم مهرماه 1359 چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای مینهادی خرّمشهر نبود، خونینشهر نیز نبود… این شهر، دروازهای در زمین داشت و دروازهای دیگر در آسمان و تو در جستوجوی دروازهٔ آسمانی شهر بودی که به کربلا باز میشد و جز مردان مرد را به آن راه نمیدادند.
با خود میگفتم: جنگ، برپا شده بود تا «محمد جهانآرا» به آن قافلهای ملحق شود که به سوی عاشورا میرفت.
یک روز، شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند؛ امّا حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا ماندهاند.
سالها از آن روزها میگذرد و آن جوان بسیجی، دیگر جوان نیست. جوانی او نیز در شهر آسمانی خرّمشهر مانده است.
امّا آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفوظ داشتهاند، پیر شدهاند و پیرتر. کودکان میانگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند؛ امّا چنین نیست و بر همین شیوه، دهها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است. فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ، کوتاه است؛ به کوتاهی آنچه اکنون از گذشتههای خویش به یاد میآوریم.
یک روز آتش جنگ، ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت؛ امّا این آتش که چنگ بر جسم ما افکنده، هرگز با مرگ، خاموشی نمیگیرد. آن نوجوانان رشید و دلاوران شهید چهارده – پانزده ساله اکنون به سرچشمهٔ جاودانگی رسیدهاند. آنان خوب دریافتند که برای جاودان ماندن چه باید کرد. سخن عشق، پیر و جوان نمیشناسد.
آیا نوجوانان و چهارده – پانزده سالههای امروز میدانند که در زیر سقف مدرسههای خرّمشهر در آن روزهای آتش و جنگ چه گذشته است؟
رودخانهٔ خرّمشهر آن روزها هم بیوقفه گذشته است و امروز نیز از گذشتن، باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقّف شد. کشتیها به گل نشستند؛ اتومبیلها گریختند و شهر خالی شد. رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات حقیقی مردان خدا، ققنوسوار از میان خاکستر نخلهای نیم سوخته، خانههای ویران، اتومبیلهای آتش گرفته و کشتیهای به گِل نشسته سر برآورد. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جستوجوی شهدا به قبرستان میکشاند!
شور زندگی یکبار دیگر مردان را به خرّمشهر کشانده است. شاید آنان درنیابند؛ امّا شهر در پناه شهداست. خرّمشهر شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد…
مسجد جامع خرّمشهر، قلب شهر بود که میتپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرّمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بیپناهی، پناه داده بود. آنگاه که خرّمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شطّ خرّمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع، مظهر همهٔ آن آرزویی بود که جز در باز پسگیری شهر برآورده نمیشد. مسجد جامع، همهٔ خرّمشهر بود. قامت استوار ایمان ایران شهر بود.
شب آخر، شهید «جهان آرا» حرکت امام حسینی انجام داد؛ زمانی که مقرها را در خرّمشهر زدند و بچّهها در خرّمشهر مقرّی نداشتند و به آن طرف شهر رفتند، او همهٔ بچّهها را جمع کرد و گفت که اینجا کربلاست و ما هم با یزیدیها میجنگیم. ما هم اصحاب امام حسینیم.
تا این را گفت، برای همه، صحنهٔ کربلا تداعی شد. گفت: «نمیتوانم به شما فرمان بدهم. هر کس میتواند، بایستد و هر کس نمیتواند، برود؛ امّا ما میایستیم تا موقعی که یا ما دشمن را از بین ببریم یا دشمن ما را به شهادت برساند. منتهی هر کس میخواهد، از همین الآن برود…».
بچّهها همه بلند شدند و او را بغل کردند و بوسیدند و با او ماندند.
کربلا قرارگاه عشّاق است و شهید سید محمدعلی جهانآرا چنین کرد تا جز شایستگان، کسی در کربلای خرّمشهر استقرار نیابد. شایستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است که ترس از مرگ، جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانند.
جنگ برپا شد تا مردترین مردان در حسرت قافلهٔ کربلای عشق نمانند. در پس این ویرانیها معارجی به سال 61 هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی (ع)، آغوش برگشوده بود. رزمآوران از این منظر آسمانی به جنگ مینگریستند که: «در هر وجب از این خاک، شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید». این جمله را یک جوان بسیجی، مردی از سلالهٔ جوانمردان بر تابلوی دروازهٔ خرّمشهر نگاشته بود و خود نیز در سال 1367 به شهادت رسید.
شهید سید مرتضی آوینی
