درس4: هم نشین

فارسی نهم

📖 خوانش متن درس4

📜معنی درس4

📝 لغات تازه درس4

✏️ تمرین های درس4

🌸 روان خوانی دریچه های شکوفایی

✅ آزمون تستی درس4


دوستی و پیوند با دیگران، یکی از مهم‌ترین نیازهای انسان است. هنگامی که آدمی با مشکل یا مسئله‌ای رویارو می‌شود که به تنهایی نمی‌تواند آن را از پیش رو بردارد، اگر دوستی، با وی همراهی و همدلی کند، باعث خوشحالی و خرسندی او می‌شود؛ در واقع دوستان در تمام لحظه‌های زندگی، خوشی و ناخوشی، به ما کمک می‌کنند. مصاحبت با یک دوست خوب و شکیبا، همچون وزش نسیم دل‌انگیزی است 1 که احساس آرامش و سبکی و صفای درون را در ما زنده می‌سازد. به این تصویر زیبای سعدی از دیدار دوست، توجّه کنید:

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟

اَبری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

در جهان و زندگی کنونی، افرادی که شبکۀ ارتباطی گسترده و دوستان فراوان دارند، در برابر دشواری‌های زندگی موفّق‌ترند و سلامت روانی و جسمانی بهتری دارند؛ بنابراین باید اهمیّت و ارزشِ این‌گونه ارتباط‌ها را بدانیم و در پی ایجاد دوستی‌های خوب و مفید باشیم. انسان بی‌دوست، همواره غمگین است؛ به بیان دیگر تنهایی، یکی از سنگین‌ترین مصائب است.  «ذوقی چنان ندارد، بی‌دوست زندگانی.»

آنچه در شناخت افراد به ما یاری می‌رساند، مشورت با پدر و مادر، معلمان دلسوز و مربیانِ با تجربه است که ما را از دام و چاهِ این راه آگاه می‌سازد و آسیب‌های این مسیر را نشان می‌دهد. چه بسیارند کسانی که لاف دوستی می‌زنند امّا در حقیقت گرگ‌هایی در جامۀ گوسفندان هستند. 1 مولوی چنین گفته است:

مار بد جانی ستاند از سلیم

یار بد آرد سوی نار مقیم

تاُثیرگذاری هم‌نشین بر مَنش و کردار انسان چنان مهم و عمیق است که رسول اکرم -صلّی اللّه علیه و آله- می‌فرمایند: «انسان بر دین و آیین دوست و هم نشین خود است».

سنایی غزنوی می‌گوید:

منشین با بدان که صحبت بد

گرچه پاکی، تو را پلید کند

آفتاب ارچه روشن است او را

پاره‌ای ابر، ناپدید کند

سعدی در گلستان آورده است:

«هر که با بدان نشیند، اگر نیز طبیعتِ ایشان در او اثر نکند، به طریقتِ ایشان متّهم گردد».

همچنین می‌فرماید:

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوّتش گم شد

سگ اصحاب کهف، روزی چند

پی نیکان گرفت و مردم شد!

یکی از زمینه‌های اجتماعی گمراه شدن، تاُثیرِ هم‌نشین بد است. همان‌گونه که هم‌نشینی با دوست خوب، عامل مهمّ گرایش به کارهای نیک است، به تجربه، ثابت شده است که انسان، تحت تأثیر رفتار و کردار دوست قرار می‌گیرد و رفیق بد، عامل ویرانگری و یار و همدم نیکوخصال، باعث شکل‌گیری و پرورش شخصیّت متعالی انسان است.


روان‌خوانی: دریچه‌های شکوفایی

هلن کلر، زنی نابینا و نویسنده است که برای درک بهتر معجزهٔ آفرینش، ما را به بهره‌گیری از قابلیت‌های وجودمان دعوت می‌کند. اینک خلاصه‌ای از زندگی او را از زبان خود او می‌خوانیم:

من در تابستان سال 1880 میلادی در ایالت «آلاباما» متولدّ شدم. تا هنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد، در خانۀ کوچکی زندگی می‌کردم که دیوارهای آن از شاخه‌های عَشَقه و گل سرخ و پیچک پوشیده بود. ابتدای زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بوده است. در شش ماهگی می‌توانستم با لکنت زبان بگویم: «حال شما.» یک ساله بودم که به راه افتادم امّا آن روزهای خوش دیری نپایید. بهاری زودگذر، تابستانی پر از گل و میوه و خزانی زرّین به سرعت سپری شدند. سپس در زمستانی ملال‌انگیز همان ناخوشی که چشمان و گوش‌های مرا بست، فرا رسید و مرا در عالم بی‌خبریِ طفل نوزادی قرار داد. پس از بهبود، هیچ‌کس -حتّی پزشک- نمی‌دانست که من دیگر نه می‌توانم ببینم و نه می‌توانم بشنوم. تدریجاً به سکوت و ظلمتی که مرا فرا گرفته بود، عادت کردم و فراموش کردم که دنیای دیگری هم هست.

یادم نیست که در ماه‌های اوّل بعد از ناخوشی چه وقایعی رخ داد؛ فقط می‌دانم که دست‌هایم همه چیز را حس می‌کرد و هر حرکتی را می‌دید. احساس می‌کردم که برای گفت‌وگو با دیگران محتاج وسیله‌ای هستم و به این منظور، اشاره‌هایی به کار می‌بردم ولی فهمیده بودم که دیگران مانند من با اشاره حرف نمی‌زنند، بلکه با دهانشان تکلّم می‌کنند. گاهی لب‌های ایشان را هنگام حرف زدن لمس می‌کردم امّا چیزی نمی‌فهمیدم. لب‌هایم را بیهوده می‌جنباندم و دیوانه‌وار با سر و دست اشاره می‌کردم. این کار گاهی مرا بسیار خشمگین می‌کرد و آن‌قدر فریاد می‌کشیدم و لگد می‌زدم که از حال می‌رفتم. والدینم سخت مغموم بودند؛ زیرا تردید داشتند که من قابل تعلیم و تربیت باشم. از طرف دیگر، خانۀ ما هم از مدارس نابینایان یا لال‌ها بسیار دور بود. سرانجام معلّمِ شایسته‌ای برای من پیدا کردند. مهم‌ترین روز زندگیِ من که همیشه آن را به یاد دارم، روزی است که معلّم نزد من آمد. این روز سه ماه پیش از جشن هفت سالگی‌ام بود.

بامدادِ روز بعد معلّمم مرا به اتاقش برد و عروسکی به من داد. پس از آنکه مدّتی با این عروسک بازی کردم، او کلمۀ «عروسک» را در دستم هِجّی کرد و من که از این بازی خوشم آمده بود، کوشش کردم از وی تقلید کنم. وقتی موفّق شدم حروف را درست با انگشتان هجّی کنم، از شادی و غروری کودکانه به هیجان آمدم. روزی معلّمم مرا به گردش برد و دستم را زیر شیر آب قرار داد. همان‌طور که مایعِ خنک روی دستم می‌ریخت، کلمۀ «آب» را روی دست دیگرم هجّی کرد. از آن هنگام حس کردم که از تاریکی و بی‌خبری بیرون آمده‌ام و رفته رفته همه چیز را در روشنایی خاصّی می‌بینم.

چون بهار فرا می‌رسید، معلّمم دستم را می‌گرفت و به سوی مزارع می‌برد و روی علف‌های گرم، درس خود را دربارۀ طبیعت آغاز می‌کرد. من می‌آموختم که چگونه پرندگان از مواهب طبیعت برخوردار می‌شوند و خورشید و باران چگونه درختان را می‌رویانند. به این ترتیب، کم‌کم کلید زبان را در دست گرفتم و آن را با اشتیاق به کار انداختم. هر چه بر معلوماتم افزوده می‌شد، و هر چه بیشتر لغت می‌آموختم، دامنۀ کنجکاوی و تحقیقاتم وسیع‌تر می‌گشت. معلّم جمله‌ها را در دستم هجّی می‌کرد و در شناختن اشیا کمکم می‌کرد. این جریان چندین سال ادامه داشت، زیرا طفلِ کر و لال یا نابینا به سختی می‌تواند مفاهیم مختلف را از سخن دیگران دریابد. حال حدس بزنید که برای طفلی که هم کر و لال و هم نابیناست، این اشکال تا چه حدّ است. چنین کودکی نه می‌تواند آهنگ صدا را تشخیص بدهد و نه می‌تواند حالات چهرۀ گوینده را ببیند.

قدم دومِ تحصیلاتِ من خواندن بود. همین‌که توانستم چند لغت را هجّی کنم، معلّمم کارت‌هایی به من داد که با حروف برجسته کلمه‌هایی بر آنها نوشته شده بود. لوحی داشتم که بر آن می‌توانستم به کمک حروف، جملات کوتاهی را کنار هم بچینم. هیچ چیز به اندازۀ این بازی مرا شاد نمی‌کرد. پس از آن، کتاب قرائت ابتدایی را گرفتم و به دنبال لغت‌های آشنا گشتم. از این کار لذّت می‌بردم. معلّمم استعداد خاصّی در آموزش نابینایان داشت. هرگز با پرسش‌های خشکِ خود مرا خسته نمی‌کرد. بلکه مطالب علمی را نیز آهسته آهسته در نظرم زنده و حقیقی می‌ساخت. کلاس درس ما بیشتر در هوای آزاد بود و درختان، گل‌ها، میوه، شبنم، باد، باران، آفتاب، پرندگان همه موضوعات جالبی برای درس من بودند. واقعۀ مهمّی که در هشت سالگی برایم پیش آمد، مسافرتم به «بوستون» بود. دیگر من آن طفل بدخو و بی‌قراری نبودم که از همه متوقّع باشم که سرم را گرم کنند. در قطار کنار معلّمم آرام می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا آنچه را از پنجرۀ قطار می‌بیند، برایم شرح دهد. در شهر بوستون به مدرسۀ نابینایان رفتم و بسیار زود با اطفال آنجا آشنا شدم و چقدر لذّت بردم وقتی دریافتم که الفبای آنها عیناً مانند الفبای من است. کودکان نابینا آن قدر شاد و راضی بودند، که من درد خود را در لذّت مصاحبت آنان از یاد بردم.

در ده سالگی حرف زدن را آموختم. قبلاً صداهایی از خود در می‌آوردم. امّا مصمّم شدم که سخن گفتن را بیاموزم؛ معلّم تازه‌ای برایم آوردند. روش این معلّم آن بود که دستم را به نرمی روی صورت خود می‌کشید و می‌گذاشت که حرکات و وضع زبان و لب‌هایش را هنگام سخن گفتن احساس کنم. هرگز شادی و لذّتی را که از گفتن اوّلین جمله به من دست داد، فراموش نمی‌کنم. این جمله این بود: «هوا گرم است.» بدین طریق درِ زندان خاموشی من شکسته شد امّا نباید تصّور شود که در مدّت کم توانستم مکالمه کنم. سال‌ها شب و روز کوشیدم و همیشه به کمک معلّم نیازمند بودم.

گاهی در میان تحصیلاتم به سفر می‌پرداختم. این سفرها و بازدیدها دامنۀ معلومات مرا وسیع کرد و مرا به درکِ دنیای واقعی واداشت.

دو سال در مدرسۀ کر و لال‌ها درس خواندم. علاوه بر خواندن لبی و تربیت صدا به خواندن حساب، جغرافیا، علوم طبیعی و زبان آلمانی و فرانسه پرداختم. معلّمان این مدرسه می‌کوشیدند که همۀ مزایایی را که مردم شنوا از آن برخوردارند، برای من فراهم کنند.

در شانزده سالگی وارد مدرسۀ دخترانه‌ای شدم تا خود را برای ورود به دانشگاه آماده کنم. با شور بسیار شروع به کار کردم.

پس از سه سال تحصیل در این مدرسه، امتحانات نهایی فرا رسید. اشکال کار فراوان بود امّا با سختی و کوشش بسیار همۀ موانع را از سر راه برداشتم تا سرانجام آرزویم برای رفتن به دانشگاه تحقّق یافت. البتّه در دانشگاه هم با اشکالات سابق مواجه بودم. روزهایی می‌رسید که سختی و زیادی کار روح مرا افسرده می‌کرد امّا به زودی امید خود را باز می‌یافتم و دردم را فراموش می‌کردم؛ زیرا کسی که می‌خواهد به دانش حقیقی برسد، باید از بلندی‌های دشوار به تنهایی بالا برود. من در این راه بارها به عقب می‌لغزیدم، می‌افتادم، کمی به جلو می‌رفتم، سپس امیدوار می‌شدم و بالاتر می‌رفتم، تا کم‌کم افقی نامحدود در برابرم نمایان می‌شد. یکی از فنونی که در حین تحصیل آموختم، فنّ بردباری بود. تحصیل باید با فراغ بال و تأنیّ انجام گیرد. امتحانات بزرگ‌ترین دیوهای وحشتناک زندگی دانشگاهی من بودند امّا من پیوسته پشت این دیوها را به خاک می‌رساندم.

تا حال نگفته‌ام که تا چه حد به خواندن کتاب علاقه‌مند بوده‌ام. کتاب در تحصیل و تربیت من بسیار مؤثّر بوده است. کتاب برای من مانند نور خورشید بود و ادبیّات بهشت موعود. هرگز نقایص جسمی، مرا از هم نشینیِ دل‌پذیر دوستانم -یعنی کتاب‌هایم باز نداشته است. آنچه خود آموخته‌ام و آنچه دیگران به من آموخته‌اند، در مقابل جذبه‌ای که کتاب به من داده هیچ است؛ امّا سرگرمی من تنها کتاب نیست. موزه‌ها و نمایشگاه‌های نقّاشی و مجسّمه سازی برای من منبع سرور است. از گردش در طبیعت و قایق‌رانی بسیار لذّت می‌برم. به نظر من در هر یک از ما به نحوی استعداد ادراک زیبایی‌ها نهفته است. هر یک از ما خاطراتی ناپیدا از زمین، سبزه و زمزمۀ آب داریم که نابینایی و ناشنوایی نمی‌تواند این حس را از ما برباید. این یک حسّ روانی است که در آنِ واحد هم می‌بیند، هم می‌شنود و هم احساس می‌کند.

داستان زندگی من، ترجمۀ ثمینه پیرنظر (باغچه‌بان)