درس1: هدیه های خدا

هدیه های آسمان دوم

📖 خوانش متن درس1

🎬 انیمیشن درس1

✏️ تمرین های درس1

📝 نکات مهم درس1

✍ سوالات درس1

✅ آزمون تستی درس1


ظهر اوّلین روز مدرسه بود. مامان و زینب کوچولو، روی ایوان خانه، منتظر بازگشت دوقلوها بودند. علی و زهرا شاد و خندان به خانه رسیدند. کمی بعد، کتاب‌های سال جدید را با ذوق و شوق به مامان نشان دادند. زهرا گفت: «این کتاب را ببین مامان جان! پارسال مثل آن را نداشتیم.»

مامان کتاب را ورق زد. اسم درس اوّل را خواند و گفت: «هدیه‌های خدا، چه اسم قشنگی برای نعمت‌های خدا! مثلاً چه چیزی هدیه‌ی خداست بچّه‌ها؟»

علی و زهرا کمی فکر کردند. علی گفت: «خیلی چیزها مامان جان! مثل همه‌ی اعضای بدن ما … مثل بال برای پرنده‌ها … مثل ریشه برای درخت‌ها …»
زهرا گفت: «مثل خورشید و باران و جنگل و دریا … و مثل خوردنی‌ها.»
علی خندید و گفت: «ای شکمو!» بعد ادامه داد: «مثل مامان و بابا برای بچّه‌ها.»
مامان آن‌ها را بوسید و گفت: «و بچّه‌ها برای مامان و بابا.»

زهرا با مهربانی کتابش را از دست زینب کوچولو کشید و گفت: «و مثل این خواهر بازیگوش که نمی‌داند کتاب‌ها خوردنی نیستند!»
مامان سفره‌ی ناهار را پهن کرد و پرسید: «این نعمت‌ها دیدنی‌اند. مگرنه بچّه‌ها؟ آیا به نظر شما، همه‌ی نعمت‌های خدا را می‌شود دید؟»

علی و زهرا به مامان کمک کردند و به سؤالش فکر کردند. بعد همه دور سفره نشستند و علی با شادی گفت: «نه! فکر کردن که دیدنی نیست.»
زهرا زینب کوچولو را روی زانوهایش نشاند و گفت: «دوست داشتن و مهربانی کردن هم دیدنی نیست.»

مامان سر تکان داد و گفت: «بله بچّه‌های عزیزم، نعمت‌های خدای مهربان خیلی زیادند؛ آن‌قدر زیاد که نمی‌شود همه را شمرد.»

بعد برای بچّه‌ها غذا کشید و ادامه داد: «پس باید این نعمت‌ها را بشناسیم و از آن‌ها بهترین استفاده را بکنیم.»

علی و زهرا با هم پرسیدند: «چطوری مامان جان؟»
مامان لبخند زد و گفت: «کتاب جدید شما برای همین است. کاش درس‌هایش را با هم بخوانیم: شما بچّه‌ها و من و بابا.»