درس18: خاطره ی نانوشته

هدیه های آسمان دوم

📖 خوانش متن درس18

🎬 انیمیشن درس18

✏️ تمرین های درس18

📝 نکات مهم درس18

❓ سوالات درس18

✅ آزمون تستی درس18


امروز سر صبحانه، خواهر بزرگم صبا گفت: «آخ‌آخ! برای امروز باید یک خاطره از مدرسه می‌نوشتم. ولی یادم رفت. حالا چه کار کنم؟ به خانم معلم بگویم فراموش کردم؟ یا بگویم نوشتم و دفترم را جا گذاشتم؟ یا ….»

مامان و بابا کمی با صبا حرف زدند تا بهترین تصمیم را بگیرد. من هم چیزی از او پرسیدم. صبا فقط گوش کرد و با صورت اخمو به مدرسه رفت.

اما بعدازظهر که من و مامان دنبالش رفتیم، صبا خندان بود. با شادی تعریف کرد:
«می‌دانید چه شد! وقتی نوبتم رسید که خاطره‌ام را بلند بخوانم، پای تخته رفتم. صدای تاپ‌تاپ قلبم را می‌شنیدم. صفحه‌ی خالی دفترم را به خانم معلم و بچه‌ها نشان دادم و گفتم: «ببخشید! یادم رفت خاطره بنویسم. الان می‌توانستم راستش را نگویم، ولی برادر کوچکم از من پرسید آیا دوست داری به تو دروغ بگویند؟ من هم فکر کردم و تصمیم گرفتم راست بگویم».

خانم معلم دفترم را گرفت. صدای تاپ‌تاپ قلبم بیشتر شد. گوشه‌ی ورق سفید، یک دایره‌ی بزرگ با مداد کشید و گفت همین خاطره را برای فردا بنویسم. بعدش هم دو چشم و یک لب خندان وسط دایره کشید و گفت: «بهترین حرف، حرف راست است. این گفته‌ی امام علی (علیه‌السلام) است.

امام علی (ع) فرمود: «بهترین کلام سخن راست است.»

دفترم را که به بچه‌ها نشان دادم، همه زدند زیر خنده».
من هم از دیدن دفتر صبا خنده‌ام گرفت و خیلی خوشحالم که به خواهر عزیزم کمک کردم تا راست بگوید.