هدیه های آسمان دوم
🎬 انیمیشن درس4
✅ آزمون تستی درس4
… از میان درختان سرسبز میگذشتم. جیکجیک چند جوجه به گوشم رسید.
صدا را دنبال کردم تا به لانهی گنجشکها رسیدم. چه جوجههای زیبایی!
جوجهها را برداشتم و به راه افتادم.
صدای جوجهها هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. شاید کسی را صدا میزدند یا گرسنه بودند.
به آسمان نگاه کردم. دیدم گنجشکی بالای سرم میچرخد.
گنجشک با شتاب به من نزدیک شد و ناگهان خود را روی جوجهها انداخت. ماجرای عجیبی بود! آنها را گرفتم و با خود آوردم.
پیامبر خدا و یارانش به سخنان مرد مسافر گوش دادند.
پیامبر گفت: جوجهها را روی زمین بگذار.
همه با تعجّب نگاه میکردند. مادر جوجهها از آنها جدا نمیشد!
یکی از یاران پیامبر گفت: چه مادر مهربانی!
دیگری گفت: حتی یک لحظه هم از جوجههایش جدا نمیشود!
پیامبر گفت: آیا از محبت این مادر تعجّب میکنید؟
«بدانید، خداوند از این مادر مهربانتر است. او بندههایش را خیلی دوست دارد.»
سپس به مرد گفت: گنجشکها را به لانه بازگردان.
مرد به راه افتاد و در راه به سخن پیامبر و مهربانی خدا فکر میکرد.
هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
او مهربانترین مهربانان است.
(سورهی یوسف، آیهی 64)
