امشب در تهیّهی غذا به مادرم کمک کردم و سفره را پهن کردم.
بعد از شام، مادر رو به من میکند و میگوید: «سحر! میدانی فردا چه روزی است؟»
کمی فکر میکنم و میگویم: فردا روز اوّل ماه رمضان است.
– امّا برای تو یک روز دیگر هم هست.
– چه روزی؟
– روز تولّدت. نُه سال پیش، تو در چنین شبی، هنگام سحر به دنیا آمدی و نامت را سحر گذاشتیم.
در این هنگام، مادر هدیهای به دستم میدهد و میگوید: «یک سجّادهی زیبا برایت خریدهام تا از این به بعد نمازهایت را رویِ آن بخوانی.
یک سجّاده هم برای برادرت سعید گرفتهام تا او هم کمکم نماز خواندن را تمرین کند.»
پدر میگوید: «دخترم، در چه ماه خوبی به دنیا آمدهای؛ ماه مهمانی خدا!»
سعید با خوشحالی سجّادهاش را باز میکند و از پدر میپرسد: «ماه رمضان چه فرقی با ماههای دیگر دارد؟»
پدر میگوید: «در این ماه، مردم بیشتر از ماههای دیگر عبادت میکنند، در مسجد جمع میشوند و با خواندن نماز و قرآن با خدا سخن میگویند؛ درست مثل یک مهمانی بزرگ!
بعضی شبها هم مردم تا سحر بیدار میمانند و دعا میکنند».
مادر ادامه میدهد: «در این ماه، روزهداران بیشتر به فکر نیازمندان هستند و برای آنها غذا و لباس تهیّه میکنند. در مساجد و خانهها، سفرههای افطار پهن میشود و مردم با صمیمیت و مهربانی از یکدیگر پذیرایی میکنند».
سعید میگوید: «من هم دوست دارم مثل سحر فردا روزه بگیرم!»
پدر دستی بر سر او میکشد و میگوید: «روزه برای تو واجب نیست، ولی اگر دوست داری، میتوانی بعضی روزها را روزه بگیری.
مادر میگوید: «حالا زودتر بخوابید تا بتوانید برای خوردن سحری بیدار شوید».
بدانیم
ماه رمضان، ماه بزرگ خداست و خداوند در این ماه پاداشهای فراوانی به بندگانش میدهد. ماهی که همهی مسلمانان برای انجام فرمان خدا روزه میگیرند. پیش از اذان صبح از خواب برمیخیزند، سحری میخورند و از اذان صبح تا اذان مغرب از خوردن و آشامیدن دوری میکنند.
البتّه خدای مهربان به بیماران و کسانی که توانایی روزه گرفتن در ماه رمضان را ندارند، اجازه داده است تا ماه رمضان سال بعد، هر زمان که توانستند روزه بگیرند.
