از مدّتها پیش منتظر این روز بود.
قرار بود امروز همراه با خانواده به یک مهمانی برود.
خاله و دخترخالههایش هم در این مهمانی بودند و او میتوانست تمام روز با بچّهها بازی کند.
صدای مادر بلند شد: «دخترم، من آمادهام. زودتر حاضر شو».
پروانه برای آخرین بار جلوی آینه آمد.
با دیدن خودش لبخندی زد.
میخواست از جلوی آینه کنار برود که …
به یاد حرفهای خانم معلّم در روز جشن تکلیف افتاد:
«دخترهای گلم، همهی شما خوب میدانید که خدا بهترین و مهربانترین دوست ماست. اگر خدا از شما چیزی بخواهد، چه میکنید؟»
و بچّهها جواب داده بودند: «سعی میکنیم هر طور شده، خواستهاش را انجام بدهیم».
و خانم معلّم گفته بود:
«حالا این دوست مهربان از شما دخترهای نازنین خواسته که وقتی به سنّ تکلیف رسیدید، در برابر نامحرمان خودتان را بپوشانید و با حجاب باشید.
دخترهای خوب من، دوست دارم از امروز به خواستهی این دوست جواب دهید».
صدای مادر، پروانه را متوجّه خودش کرد.
یک بار دیگر خودش را در آینه نگاه کرد.
شال قشنگ خود را باز کرد و آن را طوری بست که گردن و موی سرش پیدا نباشد.
به پیراهنش نگاه کرد. آستینش کوتاه بود.
به سمت کمدش رفت.
یک پیراهن آستین بلند بیرون آورد و پوشید.
خیلی خوشحال بود.
احساس میکرد بهترین دوستش هم خیلی خوشحال است.
کنار مادر آمد و صدا زد: «مادر، من آمادهام».
مادر چادرش را سر کرد و گفت: «آفرین به دختر گلم!»
نگاه پروانه به مادر افتاد و پرسید: «من هم چادر بپوشم؟»
مادر لبخندی زد و گفت: «اگر دوست داری میتوانی چادرت را هم سرکنی. با چادر، حجاب تو کاملتر میشود».
پروانه کمی با خود فکر کرد. دوست داشت بهترین حجاب را انتخاب کند.
بدانیم
دختران واجب است تمام بدن و موی سر خود را از نامحرمان بپوشانند. امّا لازم نیست صورت را بپوشانند. همینطور لازم نیست دستها را از مچ تا انگشتان بپوشانند.
کسانی مثل پدربزرگ، پدر، برادر، عمو و دایی، محرم نامیده میشوند؛ یعنی لازم نیست در برابر آنها موی سر خود را بپوشانیم. امّا بقیهی مردها مثل شوهرخواهر، پسرعمو، پسردایی، پسرخاله و… برای دختران، نامحرم هستند.
