نگران است!
مدّتی است خبری از او ندارد. نکند برای پدر…
پدرش را خیلی دوست دارد.
پنج ساله بود که مادرش خدیجه از دنیا رفت و از آن پس، آن دو بهترین دوست و همدم یکدیگر بودند.
و حالا پدر به جنگ با دشمنان رفته است.
به یاد چند روز قبل میافتد. هنگام رفتن پدر.
پیامبر او را در آغوش کشید. پیشانیاش را بوسید و مثل همیشه به او گفت: «دخترم، بوی بهشت میدهی!»
دیگر نمیتواند بیشتر از این منتظر بماند.
چادرش را سر میکند و به سوی میدان جنگ میرود.
***
گرد و خاک همه جا را پر کرده است.
به هرطرف که نگاه میکند، پیامبر را نمیبیند. نگرانیاش بیشتر میشود.
جان خودش هم در خطر است؛ امّا جان پیامبر برایش مهمتر است.
اطراف خود را به دقّت نگاه میکند.
پیامبر را میبیند. به تخته سنگی تکیه زده است. خون از پیشانی او جاری است.
فاطمه فریادی میزند. به سوی خیمهها میرود و ظرف آبی میآورد.
پیامبر به سختی چشمانش را باز میکند و لبخندی میزند.
سلام دخترم!
سلام بابا!
و فاطمه در آغوش پدر میافتد.
امّا به سرعت بر میخیزد.
با دستمال تمیزی، خون را از چهرهی پدر پاک میکند؛ امّا خون پیشانی بند نمیآید. مرهمی (دارویی که روی زخم میگذارند.) درست میکند و بر روی زخم پیشانی میگذارد.
پیامبر آرام به چهرهی خستهی دخترش نگاه میکند.
این اوّلین بار نیست که او زخمهایش را میبندد. مشرکان بارها با سنگ سرش را زخمی کرده بودند و فاطمه زخمش را بسته بود.
بارها زباله و خاکستر بر سرش ریخته بودند و فاطمه سر و صورتش را پاک کرده بود.
و این بار نیز …
خون پیشانی بند آمده است. پیامبر و فاطمه به هم نگاه میکنند.
فاطمه به یاد نگاه مهربان مادرش خدیجه میافتد و پیامبر به یاد دستان مهربان مادرش آمنه!
پیامبر دخترش را به سینهاش میچسباند، چشمانش را میبندد و با مهربانی میگوید: «مادر بابا!»
بدانیم
حضرت فاطمه سلام اللّه علیها دختر پیامبر اسلام و حضرت خدیجه سلام اللّه علیها است. او از بهترین و شایستهترین زنان جهان است. پیامبر خدا دربارهی او میفرمود: «خداوند فاطمه را دوست دارد و کسانی که فاطمه را دوست داشته باشند نیز دوست دارد.»
فاطمه خیلی به پدر احترام میگذاشت و مانند یک مادر برای او دلسوز بود؛ برای همین، پیامبر خدا او را «اُمّ اَبیها»؛ یعنی «مادرِ پدرش» نام نهاده بود. او همسر حضرت علی علیه السّلام و مادر حسن و حسین بود.
حضرت زهرا سلام اللّه علیها بانویی مؤمن و دانشمند بود. با صبر و حوصله به پرسشهای زنان مدینه پاسخ میداد و از راهنمایی آنها خسته نمیشد.
