🎮 بازی درس پانزدهم
کاروان برای زیارت خانهی خدا به راه افتاد.
بین راه چند روزی در مدینه استراحت کردند.
هنگام حرکت به سوی مکّه، مرد ناشناسی به آنها پیوست.
با اینکه کسی او را نمیشناخت، ولی او به آنها محبّت میکرد. همیشه به یاد خدا بود و با چهرهای خندان و با نشاط به همهی افراد کاروان کمک میکرد.
با کودکان بازی میکرد، به تشنگان کاروان آب میرساند، به پیرمردان کمک میکرد تا بر اسبها و شترها سوار شوند و… .
مسافری در میانهی راه به کاروان پیوست. او در نگاه اوّل، مرد ناشناس را شناخت. با کمال تعجّب پرسید: این مرد را که کارهای شما را انجام میدهد، میشناسید؟
«نه! او را نمیشناسیم. مردی مؤمن و نیکوکار است. ما از او تقاضا نکردهایم تا کاری انجام دهد، ولی خودش دوست دارد در کارها به دیگران کمک کند».
مرد مسافر ادامه داد: «اگر او را میشناختید، حاضر نمیشدید او برای شما این کارها را انجام دهد».
– مگر او کیست؟
مسافر گفت: او «علیبن الحسین، امام سجّاد است».
اهل کاروان تا این جمله را شنیدند، با ناراحتی به سوی امام دویدند و گفتند:
«ببخشید شما را نشناختیم. چرا خود را معرّفی نکردید؟! ممکن بود به شما بیاحترامی کنیم! اشتباه ما را ببخشید».
امام با مهربانی به جمعیت نگاه کرد و گفت:
«من خودم تصمیم گرفتم با شما که مرا نمیشناسید، همسفر شوم؛ چون کسانی که مرا میشناسند، اجازه نمیدهند برایشان خدمتی انجام دهم، برای همین خود را معرّفی نکردم تا بتوانم به همه کمک کنم».
اهل کاروان با چهرهای شرمگین به امام نگاه میکردند.
آنها بیشتر از گذشته امام سجّاد علیهالسّلام را دوست داشتند.
بدانیم
امام سجّاد علیهالسّلام، فرزند امام حسین علیهالسّلام و چهارمین امام و پیشوای ما مسلمانان است. او با یتیمان مهربان بود و در تاریکی شب برای فقیران غذا میبرد. بسیار سجده و عبادت میکرد و به همین دلیل به «سجّاد» (یعنی بسیار سجده کننده) و «زینالعابدین» (یعنی زینت عبادت کنندگان) معروف شده است. قرآن را با صدای دلنشینی میخواند. ایشان دعاهای زیادی نیز به یاران خود آموخت. مجموعهای از این دعاهای زیبا در کتابی به نام «صحیفهی سجّادیه» جمع آوری شده است.
امام سجّاد علیهالسّلام به همراه پدر در کربلا حضور داشت. او در آن زمان به دلیل بیماری نتوانست در جنگ شرکت کند؛ امّا تا آخر عمر با ظالمان مبارزه کرد و سرانجام به دست ستمگران به شهادت رسید. آرامگاه ایشان در شهر مدینه و در قبرستان بقیع قرار دارد.
