درس دوم: غروب یک روز بهاری

📖 خوانش متن درس دوم

🎬 انیمیشن درس دوم

✏️ تمرین های درس دوم

📝 نکات مهم درس دوم

❓ سوالات درس دوم

✅ آزمون درس دوم


صدای چک چک قطره‌های باران هر لحظه بیشتر می‌شد.

کنار پنجره آمدم تا از نزدیک، بارش باران را تماشا کنم.

قطره‌های باران، یکی یکی روی پنجره‌ی اتاق سُر می‌خوردند و پایین می‌آمدند.

به یاد پدر بزرگ می‌افتم. هنگام بارش باران، دست‌هایش را بالا می‌بُرد و دعا می‌کرد.

یک بار وقتی دید من با تعجّب نگاهش می‌کنم، لبخندی زد و گفت: عزیزم، یکی از بهترین وقت‌ها برای دعا کردن، هنگام بارش باران است.

پنجره را باز می‌کنم. چه غروب زیبایی!

قطره‌های باران، صورتم را نمناک می‌کنند.

نسیم بهاری، بوی گل‌ها را به درون اتاق می‌آورد.

دست‌هایم را به سوی آسمان بالا می‌برم و دعا می‌کنم.

برای سعید که مریض شده و چند روزی است به مدرسه نمی‌آید.

برای معلّم مهربانم که چیزهای زیادی از او یاد گرفته‌‌ام.

برای خاله‌ام که با خانواده‌اش به مسافرت رفته است، از خدا می‌خواهم که به سلامت برگردند.

برای مرتضی که چند روز دیگر باید در مسابقات علمی شرکت کند، دعا می‌کنم نمره‌ی خوبی بگیرد.

به یاد پسر عموهایم می‌افتم؛ محسن و وحید.

خدایا، از تو می‌خواهم کمک کنی تا همیشه با هم دوست باشیم و هیچ وقت دعوا نکنیم.

صورت مهربان پدر بزرگ و مادر بزرگ به خاطرم می‌آید. از خدا می‌خواهم تا بیشتر در کنارشان باشم و در انجام کارها به آن‌ها کمک کنم.

باران داشت کمتر و کمتر می‌شد.

خدایا، به پدر و مادرم سلامتی بده. خدایا، کمکم کن تا آن‌ها همیشه از من راضی باشند.

خدایا، مراقب برادر و خواهرهای خوب و مهربان من هم باش.

سرم را از پنجره بیرون آوردم. نسیمی خنک، صورتم را نوازش می‌داد.

احساس خیلی خوبی داشتم.

از ته دل گفتم: خدایا، دوستت دارم؛ به خاطر همه‌ی هدیه‌هایی که به من بخشیده‌ای.

کمکم کن تا بتوانم شکرگزار نعمت‌های تو باشم.