خانوادهی آقای مرادی در تعطیلات تابستان به روستای خود آمدهاند.
روستا در دشتی زیبا و خوش آب و هوا قرار دارد.
همه چیز در روستا برای آنها جالب و تماشایی است؛ باغهای پر از میوه، حوضهای پر از ماهی، مناظر زیبای طبیعت و … .
در اینجا با اقوام و دوستان خود دیدار میکنند و به آنها خیلی خوش میگذرد.
سینا پسر آقای مرادی، هر صبح و عصر با دوستان خود به باغ پدربزرگ میرود.
آنها با هم بازی میکنند، میدوند و از درختان، میوه میچینند.
سپس میوهها را در آب چشمه میشویند و با لذّت میخورند. گاهی هم او با خواهرش سعیده به گاو پدربزرگ علف میدهند و شیرش را هنگام صبحانه مینوشند.
***
یک روز صبح پدر به بچّهها گفت: «بچّهها! فردا قرار است به شهر خود بازگردیم».
سینا خیلی ناراحت شد و به پدرش گفت: «دوست دارم خانهی ما در روستا باشد و برای همیشه در اینجا بمانیم».
پدر گفت: «دوباره به اینجا میآییم».
سینا خیلی خوشحال شد و گفت: «دوست دارم هر وقت به اینجا میآیم، طبیعت این قدر سرسبز و زیبا باشد.
ای کاش، همیشه بهار بود!»
پدر خندید و گفت: «فصل بهار و سرسبزی باغ که برای همیشه نمیماند.
تنها یک باغ است که همیشه سرسبز و خرّم میماند.
باغی که جویبارهای زلال، از زیر درختانش جاری است.
درختانش همیشه شکوفه و میوه میدهد و انواع میوهها در آن وجود دارد.
در کنار باغهای پر از میوهاش قصرهای باشکوهی نیز بنا شده است».
سینا با تعجّب پرسید: «آن باغ کجاست؟»
پدر گفت: «همان باغی که خداوند در قرآن به انسانهای نیکوکار وعده داده است».
نام آن باغ همیشه نام آن باغ همیشه بهار، بهشت است. اهل بهشت، هر چه را که دوست داشته باشند، در دسترس آنها قرار میگیرد.
در آنجا هیچ غصّه و ناراحتی ندارند. هیچکس پیر و بیمار نمیشود.
آدمها به همهی آرزوهای خود میرسند و برای همیشه آنجا میمانند».
سینا گفت: «خوش به حال کسانی که به بهشت میروند!»
پدر گفت: «و بد به حال کسانی که به جای آنکه راه بهشت را در پیش بگیرند، … .»
