محمّد از خیمه بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت. همه جا خلوت بود. صبح خیلی زود، فرزندان حلیمه گوسفندان را به چرا برده بودند.
به خیمه برگشت و به دایهاش (کسی که نوزاد را به او میسپارند تا برای مدّتی از او نگهداری کند.) حلیمه گفت: مادر جان، چرا من با برادرانم به صحرا نمیروم؟
مادر نمیدانست چه جوابی به کودکش بدهد. چهار سال بود محمّد را از مکّه به صحرا آورده بود تا او را در هوای پاک صحرا بزرگ کند، بعد هم سالم به خانوادهاش برگرداند.
با مهربانی به محمّد گفت: عزیزم، رفتن به صحرا آسان نیست. گرمای بیابان سوزان است و خطر گرگ و نیش مار و عقرب هم وجود دارد.
محمّد به فکر فرو رفت و گفت: چرا برادرانم هر روز باید سختی و خطر بیابان را تحمّل کنند، ولی من در سایهی خیمه استراحت کنم؟
تو دوست داری با آنها به بیابان بروی؟
خورشید طلوع کرده بود. صدای گوسفندان به گوش میرسید. برادران محمّد آمادهی رفتن میشدند.
مادر صدا زد: «پسرانم صبر کنید! محمّد امروز با شما به صحرا میآید.»
برادران محمّد از خوشحالی فریاد زدند: «راستی مادر؟! برادرمان با ما میآید؟»
مادر، محمّد را آماده کرد. موهایش را شانه کشید و مهرهای را با ریسمان به گردنش انداخت.
محمّد چند لحظه با تعجّب به مهره نگاه کرد و پرسید: «مادر این چیست؟»
مادر گفت: «این گردنبند تو را در بیابان از همهی خطرها حفظ میکند».
چهرهی کودکانهی محمّد در هم رفت. گردنبند را باز کرد و با ادب گفت: «مادر، از این گردنبند هیچ کاری برنمیآید. من کسی را دارم که همیشه و در همه جا با من است. او مرا از خطرها حفظ میکند».
حلیمه به فکر فرو رفت. گله به راه افتاد و صدای گوسفندان در صحرا پیچید.
