هر روز برایش خبر میآوردند که عدّهای از مردم به خدای ابراهیم ایمان آوردهاند و بتهای خود را میشکنند.
ابراهیم، پیامبر خدا بود که مردم بابل را به خداپرستی دعوت میکرد.
او از نوجوانی تنها خدای یگانه را میپرستید؛ امّا عدّهای از مردم بابل بتپرست بودند. عدّهای ماه، خورشید و ستارگان را میپرستیدند و عدّهای هم نمرود، پادشاه سرزمین بابل را خدای خود میدانستند.
ابراهیم با دلسوزی به آنها میگفت: «بتهای چوبی و سنگی خدای شما نیستند. تنها کسی را بپرستید که آفریدگار شما و آفریدگار زمین و آسمان است، آفریدگار خورشید و ماه و ستارگان است. کسی که تنها خدایِ مهربان مردم جهان است.»
نمرود از شنیدن حرفهای او خشمگین میشد.
***
آن روز تصمیم گرفته بود ابراهیم را به کاخ بیاورد، با او گفتوگو کند و او را شکست دهد.
همه برای آمدن ابراهیم لحظهشماری میکردند.
در کاخ باز شد!
ابراهیم با قدمهایی آهسته و استوار وارد شد؛ امّا در برابر نمرود به سجده نیفتاد!
نمرود فریاد زد: «ابراهیم، خدای تو کیست؟»
ابراهیم به آرامی امّا با افتخار گفت: «همان کسی که آسمان و زمین و من و تو را آفریده است!»
نمرود خشمگین شد و گفت: «من خدای قدرتمند و بزرگ این سرزمین هستم…».
کسانی که در کاخ بودند، از ترس نمرود سر تکان میدادند و حرفهایش را تأیید میکردند.
در این هنگام ابراهیم به نمرود نگاهی کرد و گفت: اگر تو خدای این سرزمین هستی، از تو درخواستی دارم!
گوشها تیز شد!
ابراهیم چه میخواست بگوید؟!
ابراهیم از پنجرهی کاخ، نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
فَِانَّ اللهَ یأَْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فأَتِ بِها مِنَ الْمَغِْربِ
پروردگار من خورشید را از مشرق میآورد. تو (اگر راست میگویی و خدا هستی) آن را از مغرب بیاور!
سورهی بقره، آیهی 258
همه به فکر فرو رفتند. آیا نمرود میتوانست چنین کاری بکند؟!
تا آن زمان کسی چنین حرفی به پادشاه نزده بود!
با سؤال ابراهیم، نمرود دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
ابراهیم، آرام آرام قدم برداشت و از کاخ بیرون رفت تا مردم را به خداپرستی دعوت کند.
