✏️ تمرین های درس هفتم
❓ سوالات درس هفتم
مادری پیر و ناتوان داشت.با پولی که از راه چوپانی به دست میآورد، زندگی خود و مادرش را اداره میکرد.
مدّتی بود که چیزی، فکر اُوِیس را به خود مشغول کرده بود.
دوستانش که از مدینه آمده بودند، میگفتند محمّد انسان بزرگی است.
او مهربانترین کسی است که تاکنون دیدهاند!
اویس به پیامبر خدا عشق میورزید و آرزو داشت برای یکبار هم که شده او را ببیند.
امّا اویس چگونه میتوانست به آرزوی خود برسد؟! او که نمیتوانست مادرش را تنها بگذارد!
روزی تصمیم گرفت برای دیدار پیامبر به شهر مدینه سفر کند.
اویس چوبدستی خود را برداشت، شترها را جمع کرد و به سوی شهر به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، مثل همیشه با مهربانی به مادر سلام کرد، کارهای خانه را انجام داد و با ادب کنار مادر نشست. سپس ماجرای تصمیم خود را تعریف کرد.
مادر اویس که علاقهی شدید او را دید، گفت: «پسرم، میدانی که من جز تو کسی را ندارم و به مراقبت تو نیاز دارم. برو! امّا بیشتر از نصف روز در مدینه نمان!»
اویس با اوّلین کاروانی که به مدینه میرفت، خود را به شهر پیامبر رساند.
او که برای دیدار رسول خدا لحظهشماری میکرد، خیلی زود سراغ خانهی پیامبر را گرفت.
جلوی خانهی پیامبر ایستاد و در زد. کسی در را باز کرد و گفت: «رسول خدا به بیرون از شهر رفته است و معلوم نیست کی بازگردد!»
اویس کمی ناراحت شد و با خود گفت: «منتظر میمانم تا برگردد».
سپس کمی در شهر قدم زد و نزدیکیهای ظهر دوباره به خانهی پیامبر خدا رفت. با نگرانی در زد. مرد در را باز کرد و همان جواب قبلی را داد.
ناراحتی اویس بیشتر شد.
مرد از او پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «اویس هستم، شتربانی از یمن».
اویس به یاد قولی افتاد که به مادرش داده بود. بیشتر از نصف روز نمیتوانست در مدینه بماند، اگر چه رسول خدا را ندیده بود. برای همین در حالیکه حسرت دیدار پیامبر را به دل داشت، با ناراحتی به یمن بازگشت.
عصر آن روز، وقتی پیامبر به خانه آمد، فرمود: «بوی بهشت را احساس می کنم. چه کسی به اینجا آمده است؟»
خدمتگزار گفت: «شتربانی به نام اویس، از یمن».
پیامبر خدا فرمود: «خداوند به سبب احترام اویس به مادرش، او را خیلی دوست دارد».
