درس اوّل دانه ای که نمی خواست بروید!

هدیه های آسمان چهارم

📖 خوانش متن درس اوّل

🎬 انیمیشن دانه ای که نمی خواست بروید

✏️ تمرین های درس اوّل

📝 نکات مهم درس اوّل

سوالات درس اوّل

✅ آزمون درس اوّل


ناراحت و نگران در زیر خاک نشسته بود؛ دلش نمی‌خواست جوانه بزند!
دانه‌ها کم کم سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند امّا این دانه از روییدن می‌ترسید!
درخت هلویی در نزدیکی او بود.
یکی از ریشه‌های این درخت، که خیلی به دانه نزدیک بود، به او گفت: «دانه جان! چرا جوانه نمی‌زنی؟ چرا از خاک بیرون نمی‌روی؟»
دانه گفت :«همین جا که هستم خیلی خوب است!»
از کجا معلوم؟ شاید همین که سرم را از خاک بیرون ببرم، بی‌آب و غذا و گرسنه بمانم.
دوست عزیزم، چه فکرهای عجیبی می‌کنی؟
ببین! یک درخت هلوی خیلی بزرگ در چند قدمی توست. این درخت روزی فقط یک دانه‌ی کوچک بود؛ درست مثل تو.
بعد جوانه زد و کم کم از خاک بیرون آمد. همین که بیرون رسید، دید که همه چیز برای رشدش آماده شده است؛ نور، گرما، آب و هوا.
و حالا درختی بزرگ و زیبا شده است با شاخه‌هایی پر از برگ و هلوهایی درشت و خوش رنگ و شیرین.»
کم کم ترسِ دانه ریخت و دلش گرم شد و جوانه زد.
یک روز صبح زود، دانه آرام سرش را از خاک بیرون آورد؛ به دور و برش نگاه کرد؛ صد تا مثل خودش را دید!
وای خدای من، چه جای بزرگی! چه باغ زیبایی! چه نسیم خنکی!»
در همین لحظه پروانه‌ای دور او چرخید؛ کنارش نشست و به او لبخند زد و گفت: «سلام گیاه کوچولو! تولّدت مبارک! به جمع ما خوش آمدی!»
گیاه کوچولو هم خندید.
«سلام دوست عزیز!»
پروانه گفت: «باغ ما خیلی زیبا و بزرگ است؛ پر از گل، گیاه، پروانه و پرنده است. در این باغ هر چه نیاز داشته باشیم برای ما آفریده شده است.»
پروانه با بال‌های لطیفش، گیاه کوچولو را نوازش کرد و ادامه داد: «خورشید گرمت می‌کند. چشمه به تو آب می‌دهد. خاک به تو غذا می‌دهد. نسیم خُنَکَت می‌کند و بلبل‌ها برایت شعر می‌خوانند. اینجا خیلی زیباست!»
گیاه کوچولو با چشم‌های درخشان به آسمان آبی نگاه کرد؛ خیلی خوشحال بود؛ پایش در دل زمین بود و سرش رو به خورشید.
با خودش گفت: «چه خوب شد که سر از خاک بیرون آوردم! چه دنیای قشنگی! چه زندگی زیبای!»