درس دهم روشن ترین شب

هدیه های آسمان چهارم

📖 خوانش متن درس دهم

🎬 انیمیشن درس دهم

✏️ تمرین های درس دهم

📝 نکات مهم درس دهم

❓ سوالات درس دهم

✅ آزمون درس دهم


سحر بود و آسمان، ستاره باران!
بالای کوه در کنار «غار حرا» ایستاده بود؛
با نگاه کردن به عظمت و شکوه جهان آفرینش، با خدای یکتا راز و نیاز می‌کرد؛
در تاریکی شب، در اندیشه بود و به رفتار و زندگی مردم فکر می‌کرد… .

مردم به جای خدای یکتا بت‌های بی‌جان را می‌پرستیدند.
مجسّمه‌هایی که نه می‌دیدند، نه می‌شنیدند، نه حرف می‌زدند و نه می‌توانستند کاری انجام دهند!
مردم نادان گمان می‌کردند که بت‌ها می‌توانند به آنها در زندگی کمک کنند.
چه خیال‌های باطل و بی‌ارزشی!

دوستی‌ها کم بود و دشمنی‌ها بسیار؛
ظلم و زورگویی، همه جا را پُر کرده بود.
گروه‌هایی از مردم به کوچک‌ترین بهانه‌ای با هم می‌جنگیدند.
یکدیگر را با نام‌های زشت صدا می‌زدند و به حقوق دیگران احترام نمی‌گذاشتند.
چه عادت‌های بد و زشتی!

محمّد در آن مکان آرام و خلوت به عبادت و تفکّر مشغول بود.
ناگهان جبرئیل، فرشته‌ی وحی، نزد او آمد و اوّلین پیام خدا را برایش آورد:

اِقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ (سوره‌ی علق، آیه‌ی 1)
بخوان! به نام پروردگارت که انسان را آفرید

خدای مهربان که دوست نداشت مردم در نادانی و گمراهی زندگی کنند و می‌دانست مردم به راهنمایی دانا و دلسوز نیاز دارند تا آنها را از گمراهی نجات دهد و «ایمان به خدای یکتا»، «مهربانی» و «احترام به یکدیگر» را به آنها هدیه بدهد، محمّد را به پیامبری برگزید؛ همان کسی که سال‌ها بین مردم مکّه زندگی کرده بود و مردم جز درستکاری از او ندیده و جز سخن راست از او نشنیده بودند. کسی که بین آنها به «امین» مشهور بود.

خدا محمّد امین (صلّی اللّه علیه و آله) را به پیامبری برگزید تا با نور قرآن، دنیا را روشن کند.
آن شب، شب بعثت بود؛
چه شب باشکوهی!