درس یازدهم نام پیشنهادی: یار مهربان پیامبر(ص)

هدیه های آسمان چهارم

📖 خوانش متن درس یازدهم

🎬 انیمیشن درس یازدهم

✏️ تمرین های درس یازدهم

📝 نکات مهم درس یازدهم

❓ سوالات درس یازدهم

✅ آزمون درس یازدهم


از کاروان عقب مانده است؛ زیرا شترش دیگر نمی‌تواند قدمی بردارد.
بارها را خود بر دوش می‌گیرد و پیاده به راه ادامه می‌دهد.
آفتاب به شدّت می‌تابد. بسیار تشنه و خسته است؛ عرق از سر و رویش می‌ریزد.
به سختی نفس می‌کشد امّا همچنان با اراده بیابان را پشت سر می‌گذارد.
خود را از یاد برده است و هدفی جز رسیدن به رسول خدا و سپاه اسلام ندارد؛ سپاهی که برای مقابله با دشمنان اسلام به سرزمینی دور می‌رود.

در گوشه‌ای از آسمان، ابری می‌بیند.
– «خدایا ! تو را شکر می‌کنم. در میان این صحرای خشک و این ابر!».
راه خود را به سوی آن کج می‌کند. به محلّی می‌رسد که مقداری آب باران در آن جمع شده است؛ آبی زلال و خنک!

دستانش را پُر می‌کند؛ آب را به نزدیک لب‌های خشکیده‌اش می‌برد امّا ناگاه به یاد چیزی می‌افتد.
آب را با دقّت در مشکی که به همراه دارد، می‌ریزد و حرکت می‌کند.

مدّت‌هاست که پیاده می‌رود؛ خسته و تشنه‌تر از قبل است.
ناگهان از دور چشمش به سپاه اسلام می‌افتد. اشکِ شوق از چشمانش سرازیر می‌شود؛ سریع‌تر گام برمی‌دارد.

سپاهیان از دور شَبَحی را می‌بینند.
– «ای رسول خدا، کسی به سوی ما می‌آید».
– «خدا کند ابوذر باشد!»
شبح نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛
یکی از سپاهیان فریاد می‌زند: «او ابوذر است. ابوذر می‌آید.»
پیامبر لبخند می‌زند.

پیامبرِ خدا به استقبالش می‌آید.
بارها را از دوش او می‌گیرد.
ابوذر از شدّت خستگی و تشنگی، بی‌حال بر زمین می‌افتد.
– «برادران، آب بیاورید؛ ابوذر خیلی تشنه است».
لب‌های خشکیده‌اش باز می‌شود و با صدایی ضعیف می‌گوید: «نه! لازم نیست. آب همراه دارم!»
– «آب همراه داشتی و ننوشیدی؟»
– «… بله … در آن مشک … آب گوارایی است».
– «پس چرا از آن ننوشیدی؟» 
«… با خود گفتم شاید رسول خدا تشنه باشد؛ صبر کردم تا نخست او از آن بنوشد…».
و از حال می‌رود.
سپاهیان بُهت زده به ابوذر نگاه می‌کنند.
لبخندی پرمعنا بر لبان پیامبر خدا نقش بسته است.