هدیه های آسمان چهارم
🎬 انیمیشن درس سیزدهم
✅ آزمون درس سیزدهم
روز جمعه بود.
پدر دفتر یادداشتش را آرام نگاه میکرد.
اسم تمام خویشاوندان در آن بود؛ خویشاوندان پدر و مادرم.
پدر گفت: «این هفته نوبت دیدار با خاله نرگس است».
من و نجمه و هُدیٰ کوچولو خیلی خوشحال شدیم. خیلی خاله نرگس را دوست داریم.
خاله نرگس، خالهی پدرم است. او پیرزن بسیار مهربانی است و تنها زندگی میکند.
زنگ خانهاش را زدیم. چند لحظه منتظر ماندیم؛ صدایی نیامد.
دوباره زنگ زدیم و صبر کردیم امّا خبری نشد.
حدس زدیم زنگ در خراب است. در زدیم؛ باز خبری نشد.
پدر کمی محکمتر به در کوبید!
– «…. آمدم!»
صدای خاله نرگس از دور به گوش رسید. خدا را شکر، صدای در را شنید.
وقتی در را باز کرد، انگار دنیا را به او داده بودند.
صورتش مثل گل شکفت و با خوشحالی گفت: «خوش آمدید! صفا آوردید!»
بعد هم یکی یکی ما را نوازش کرد و بوسید و با همه احوالپرسی کرد.
داخل شدیم. خانهاش خیلی تمیز و مرتّب بود.
دور هم نشستیم و تعریفها شروع شد.
خاله نرگس گفت: «دلم خیلی برایتان تنگ شده بود. ببخشید پشت در ماندید. مدّتی است شنوایی من کم شده و زنگ در هم خراب است. دوست داشتم شما را ببینم امّا هوا سرد است و من هم نمیتوانم زیاد از خانه بیرون بیایم؛ خیلی
خوشحال شدم که آمدید!»
آن روز خیلی به ما خوش گذشت و چیزهای زیادی یاد گرفتیم!
خاله نرگس خاطرههای قشنگی از فرزند شهیدش تعریف کرد و از زندگی مردم در زمان قدیم و از دوران کودکیاش برایمان گفت.
پدر زنگ خانهی خاله نرگس را تعمیر کرد. مادرم هم با خاله قرار گذاشت که او را پیش یک پزشک ببرد.
وقتی به خانه برگشتیم، به مادرم گفتم :«چقدر خوب شد که به خانهی خاله نرگس رفتیم. هم پای صحبت یک انسان با تجربه و مهربان نشستیم و هم به او کمک کردیم».
