هدیه های آسمان چهارم
🎬 انیمیشن درس پانزدهم
✅ آزمون درس پانزدهم
چند روزی بود که کمردرد، حسابی آزارش میداد.
تواناییاش کم شده بود و به سختی کار میکرد. همسرش، خاله کوکب، پا به پای او زحمت میکشید، امّا باز نمیتوانستند حیاط مدرسه و راهروها و کلاسها را خوب نظافت کنند.
مدیر مدرسه از دستش راضی نبود و چند بار به او تذکّر داده بود.
خیلی نگران بود.
– «خدایا اگر شخص دیگری را به جای من بیاورند… اگر این خانهی کوچک را از من بگیرند، با دست خالی کجا بروم؟»
نمیدانست چه باید کند. بندهی خدا خانمش هم خیلی غصّه میخورد.
روزها به سختی میگذشت تا اینکه یک روز صبح، همین که خاله کوکب به طرف حیاط رفت، دید همه جا خیلی خوب جارو شده است.
خیلی تعجّب کرد! به طرف کلاسها رفت؛ آنها هم تمیز و جارو شده بودند!
– «خدایا! چه کسی مدرسه را جارو کرده؟»
نگران شد!
– «شاید همسرم مخفیانه این کار را کرده است!»
وقتی ماجرا را به همسرش گفت، او هم بسیار شگفت زده شد و گفت: «نه کار من نیست.»
بابا مراد و خاله کوکب تا شب؛ مدرسه را زیر نظر گرفتند تا بدانند کار چه کسی بوده است امّا متوجّه نشدند.
صبح روز بعد دوباره دیدند که مدرسه خیلی تمیز و پاکیزه است! باز تا آخر شب نفهمیدند کار کیست!
مدرسه بسیار تمیز و مرتّب بود و آقای مدیر هم بسیار خوشحال و راضی!
سرایدار و همسرش تصمیم گرفتند هر طور شده بفهمند کار چه کسی بوده است.
آن شب تا صبح بیدار ماندند.
نزدیک طلوع آفتاب، ناگهان دیدند پسر بچّهای آرام از دیوار مدرسه پایین پرید. جارو را برداشت و شروع کرد به جارو زدن.
قیافهاش آشنا بود. به سرعت به سوی او رفتند.
پسر بچّه خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و سلام کرد.
اشک در چشمهایشان جمع شده بود.
– «پسر جان اسمت چیست؟»
– «عبّاس بابایی»
نمیدانستند چگونه از او تشکّر کنند.
– «پسر جان! تو باید درس بخوانی! این کارها وظیفهی ماست.»
– «من که به شما کمک میکنم، خدا هم در درسهایم به من کمک میکند».
