هدیه های آسمان چهارم
🎬 انیمیشن درس شانزدهم
✅ آزمون درس شانزدهم
باز هم برنده شد!
تک تک بچّهها را پشت سر گذاشت و به خطّ پایان رسید.
هیجان زده فریاد کشید: «هیچ کس نمیتواند از اسب طلایی منجلو بزند!»
احسان مهارت خوبی در دوچرخهسواری دارد. دوچرخهاش هم خیلی خوب است؛ تند و تیز، سبک، روان و بسیار زیبا، بدنهی طلاییاش زیر نور میدرخشد!
نام قشنگی هم برایش گذاشته است: اسب طلایی!
خیلی دوست دارم سوار دوچرخهاش بشوم.
عصر چهارشنبه …
احسان با دوچرخهاش به درِ خانهی ما آمد؛ لبخند زد.
«سلام حمید. اسب من دو روز در خدمت شما!»
هیجان زده شدم.
– «برای چی؟»
دو روز به مسافرت میرویم. گفتم شاید دوست داشته باشی اسبم در این مدّت پیش تو باشد. یال و بدنش را حسابی شستهام. هر جا دوست داری با آن برو.»
خداحافظی کرد و رفت.
چند قدم که دور شد، سرش را برگرداند و لبخندزنان گفت: «به آب و علف نیاز ندارد! فقط مراقب باش زخمی نشود. عصر جمعه اسبم را بیاور».
با شور و شوق بسیار سوار شدم.
عجب دوچرخهای!
چند بار تا ته کوچه رفتم و برگشتم. در همین موقع مادرم وارد کوچه شد.
– «سلام! احسان دوچرخهاش را دو روز به من داده است».
هیجان زده چرخ جلویش را بلند کردم و محکم به زمین کوبیدم.
مادرم با ناراحتی گفت: «عزیزم! این امانت مردم است. باید از آن درست استفاده کنی. اگر دوچرخهاش را خراب کنی، خسارتش را باید بدهی.»
صبح پنجشنبه …
– «جعفر! جعفر! زود بیا دم در!»
جعفر به همراه برادرش رضا دم در آمد.
تا نگاهش به دوچرخه افتاد، چشمهایش از خوشحالی برقی زد.
– «اسب طلایی احسان! زیر پای تو چه میکند؟»
– «تا دو روز دست من است. بیا تو هم سوار شو چند دور بزن.»
رضا پرسید: «از صاحب دوچرخه اجازه گرفتهای که آن را به دیگران هم بدهی؟»
با تعجّب گفتم: «اجازه برای چی؟ دو روز اختیار این اسب با من است!»
رضا لبخندی زد.
– «شما که صاحبش نیستی. اگر احسان اجازه ندهد، نمیتوانی آن را به شخص دیگری بدهی.»
عصر جمعه …
سوار اسب طلایی شده بودم و دور حیاط میچرخیدم.
مادرم پنجره را باز کرد:
– «حمید جان، زودتر دوچرخهی احسان را برایش ببر».
– «بعد از شام میبرم!»
مادرم با تعجّب نگاهم کرد.
– «مگر خودش نگفته بود عصر جمعه دوچرخه را بیاور. عصر جمعه الان است نه بعد از شام».
از حرکت ایستادم. دوست داشتم تا شب با آن بازی کنم.
با خودم فکر کردم ….
