هدیه های آسمان چهارم
🎬 انیمیشن درس دوم
✅ آزمون درس دوم
سراسیمه از خواب پرید؛ خواب آشفتهای دیده بود!
نگران و خشمگین دستور داد تعبیرکنندگان خواب را حاضر کنند؛ خواب خود را برای آنها تعریف کرد. آنها با ترس گفتند: «به زودی در این سرزمین پسری به دنیا میآید که حکومت شما را به خطر میاندازد!»
فریاد فرعون در کاخ پیچید: «از امروز هر نوزاد پسری که به دنیا آمد، فوراً او را از بین ببرید!»
مادر با مهربانی کودکش را در آغوش فشرد؛ برای آخرین بار او را شیر داد و به صورتش چشم دوخت. دستهای کوچک پسرک به سوی مادر دراز شده بود.
مادر لبخند غمگینی زد و گونههای نرم فرزندش را بوسید. او را از خود جدا کرد و با دلی امیدوار به لطف خدا، درون صندوق خواباند. کودک بیگناه باید به سفری پرخطر میرفت. قطرههای اشک از چشمان مادر فرو میریخت.
صندوق را برداشت و به آرامی روی آب گذاشت. صندوق، بالا و پایین میشد و در مسیر رود بزرگ نیل به پیش میرفت. مادر رو به دخترش کرد و گفت: «صندوق را دنبال کن و چشم از برادرت برندار». خواهر موسیٰ اشکهایش را پاک کرد و در طول ساحل به راه افتاد.
فرعون، «پادشاه مصر»، و همسرش، آسیه، در ساحل نیل قدم میزدند.
فرعون در میان رودخانه صندوقی را دید که به آرامی بالا و پایین میرفت.
صندوق با آب پیش آمد و در نزدیکی او و آسیه در میان گیاهان کنار رود آرام گرفت.
به دستور فرعون، چند خدمتکار صندوق را از آب گرفتند.
وقتی صندوق در برابر فرعون و آسیه قرار گرفت، نگاه آنها به کودکی افتاد که درون صندوق دست و پا میزد و به آنها نگاه میکرد.
فرعون فریاد زد: «این کودک اینجا چه میکند! مگر دستور ندادم هر نوزاد پسری که به دنیا میآید، نابود شود؟» و بعد حرفهای پیشگویان را با خود مرور کرد …
و این بار بلندتر فریاد زد: «این کودک را هم مانند دیگر کودکان از بین ببرید!»
آسیه که سالها آرزو داشت فرزندی داشته باشد، به آن کودک علاقهمند شده بود؛ پس به فرعون رو کرد و با ملایمت گفت: «این کودک میتواند نور چشم من و تو باشد. او را نکش! شاید برای ما سودی داشته باشد … شاید بتوانیم او را به فرزندی قبول کنیم!»
فرعون که فرزندی نداشت با شنیدن حرفهای آسیه به فکر فرو رفت.
نوزاد انگشتش را از دهانش بیرون آورد و صدای گریهاش بلند شد.
آسیه کودک را از داخل صندوق برداشت؛ به زنهایی که دورش را گرفته بودند، گفت: «باید زودتر یک نفر را پیدا کنیم تا به این کودک شیر بدهد. دیگر تحمّلش تمام شده است!»
مأموران دربار فرعون روانهی شهر شدند تا دایهای برای نوزاد گرسنه پیدا کنند.
زنهای زیادی نزد کودک آمدند امّا بیفایده بود؛ کودک شیر نمیخورد.
خواهر کودک که از دور ماجرا را زیر نظر داشت، نزدیک شد و گفت: «میخواهید زنی را به شما معرّفی کنم که سرپرستی این کودک را به عهده بگیرد و او را شیر بدهد؟»
خیلی زود خبر را به آسیه رساندند. آسیه دایه را به دربار دعوت کرد؛ بدون آنکه بداند او مادر نوزاد است.
وقتی کودک در آغوش مادرش جای گرفت، آرام شد.
مادر، نوزادش را نوازش کرد؛ اشک شادی را پشت پلکهایش نگه داشت و به لطف خداوند فکر کرد؛ خداوند بزرگی که کودکش را در سلامت کامل به او بازگردانده بود.
