درس چهارم یک نماز و ده رکوع

هدیه های آسمان چهارم

📖 خوانش متن درس چهارم

🎬 انیمیشن درس چهارم

✏️ تمرین های درس چهارم

📝 نکات مهم درس چهارم

❓ سوالات درس چهارم

✅ آزمون درس چهارم


سینا کتاب «هدیه‌های آسمان» را در دست گرفته بود و دور اتاق قدم می‌زد و شعر می‌خواند:
«خدایا! آفتاب و آب از توست
ستاره، آسمان، مهتاب از توست
خدای غنچه‌های ……………..»

مادربزرگ در گوشه‌ی اتاق نماز می‌خواند.
سینا با خود گفت: «هنوز که اذان نگفته‌اند مادربزرگ چه نمازی می خواند!»
بعد هم با کنجکاوی در گوشه‌ای نشست.

مادربزرگ سوره‌ی حمد را خواند؛ بعد گفت: «بسم اللهّٰ الرّحمن الرّحیم» و خم شد برای رکوع: «سبحان اللّٰه، سبحان اللّٰه، سبحان اللّٰه»
سپس بلند شد و گفت: «قل هو اللّٰه احد» و  بعد دوباره به رکوع رفت.

تعجّب سینا بیشتر شد: «چرا مادربزرگ سوره‌ی توحید را کامل نخواند؟ چرا دو بار به رکوع رفت؟»

مادربزرگ در برابر چشم‌های حیرت‌زده‌ی سینا، سه بار دیگر هم به رکوع رفت!
او هر بار که از رکوع بلند می‌شد، یک آیه‌ی دیگر از سوره‌ی توحید را می‌خواند.

سینا به سرعت به سراغ مادرش رفت. مادر هم در اتاق دیگر نماز می‌خواند. سینا کنار سجّاده‌ی مادر نشست و منتظر ماند.

مادر سوره‌ی حمد را خواند و بعد گفت: «بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم» و به رکوع رفت. سپس بلند شد و گفت: «قل هو اللّٰه احد» و دوباره به رکوع رفت.

سینا هاج و‌ واج مانده بود!

«وای خدایا! مادرم هم مثل مادربزرگ، نماز می‌خواند؛ این چه نمازی است!»

مادر سه بار دیگر هم به رکوع رفت و هر بار که از رکوع بلند می‌شد، آیه‌ای دیگر از سوره‌ی توحید را می‌خواند.

او دو سجده کرد و از جا بلند شد و در رکعت دوم هم مثل رکعت اوّل پنج بار به رکوع رفت.

وقتی نماز مادر تمام شد، سینا جلو دوید؛ دست دور گردن مادر انداخت و گفت: «مادر جان، چرا شما و مادربزرگ امروز این طور نماز خواندید؟ چرا به جای دو بار، ده بار به رکوع رفتید!»

مادر لبخند زد و گفت: «من و مادربزرگ نماز آیات می‌خواندیم. وقتی ماه یا خورشید می‌گیرد یا حادثه‌ای مانند زلزله رخ می‌دهد و یا سیل و رعد و برق ترسناک اتّفاق می‌افتد، واجب است نماز آیات بخوانیم. نماز آیات دو رکعت است و در هر رکعت پنج رکوع دارد».

سینا لبخند زد و گفت: «چه نماز جالبی!»
در این هنگام، توجّه سینا و مادر به خبر تلویزیون جلب شد: «بینندگان محترم! از چند دقیقه پیش پدیده‌ی کسوف در آسمان ایران آغاز شده است …»

تلویزیون خورشیدگرفتگی را نشان می‌داد و سینا به فکر فرو رفته بود.
مادر پرسید: «به چه چیزی فکر می‌کنی؟»
سینا نگاهش را از تلویزیون برداشت و گفت: … .