هدیه های آسمان چهارم
🎬 انیمیشن درس ششم
✅ آزمون درس ششم
اتوبوس آرام آرام به راه میافتد.
سرم را به صندلی اتوبوس تکیه میدهم و به فکر فرو میروم.
مدّتها بود که آرزوی زیارت کربلا و دیگر شهرهای زیارتی عراق را داشتم. همیشه دعا میکردم و این سفر را از خدا میخواستم؛ تا اینکه امسال آرزویم برآورده شد.
خدا را شکر میکردم. باورم نمیشد! زیارت چند امام مهربان در یک سفر!
به گنبدهای طلایی دو طرف خیابان بِینُالحَرَمِین نگاه میکنم و در دلم از امام حسین (علیه السّلام) و حضرت ابوالفضل (علیه السّلام) خداحافظی میکنم.
چه لحظهی سختی است! لحظهی جدایی!
اتوبوس از شهر کربلا به مقصد شهر کاظمین خارج میشود. از پنجرهی اتوبوس به اطراف جادّه نگاه میکنم؛ به خانهها، ماشینها، نخلها و… .
کم کم چشمانم سنگین میشود و به خواب میروم.
صدای پدرم را میشنوم. مرا صدا میزند.
آرام چشمم را باز میکنم. حرمی با شکوه، با دو گنبد و گلدستههای طلایی در وسط شهر مانند نگینی میدرخشد. چشمهای خیس زائران به این منظره دوخته شده بود.
راهنمای کاروان برایمان گفت: «اینجا حرم مطهّر امام موسی کاظم (علیه السّلام) و امام جواد (علیه السّلام) است. این دو امام عزیز در زمان حاکمان عباّسی زندگی میکردند و با آن حاکمان ظالم مبارزه میکردند. امام موسی کاظم (علیهالسّلام) به دستور هارون الرّشید چهارده سال را در زندان سپری کرد. ایشان برای راهنمایی مردم سختیهای زیادی کشید».
بهصورت دسته جمعی به سوی حرم حرکت کردیم.
چیزی به تحویل سال نمانده بود؛ در کنار پدرم وارد حرم شدیم و با احترام سلام دادیم:
– السّلام علیک یا موسی بن جعفر …
– السّلام علیک یا امام جواد …
لحظهی زیبایی بود. بوی عطر و صدای صلوات همه جا پیچیده بود. همه به یکدیگر تبریک میگفتند و شکلات پخش میکردند.
هر وقت به یاد آن روزها میافتم، شیرینترین خاطرات زندگی در ذهنم مرور میشود.
