درس نهم کودک شجاع

هدیه های آسمان چهارم

📖 خوانش متن درس نهم

🎬 انیمیشن درس نهم

✏️ تمرین های درس نهم

📝 نکات مهم درس نهم

❓ سوالات درس نهم

✅ آزمون درس نهم


«حاکم! حاکم در راه است! فرار کنید».
فریادی از دور، توجّه همه را به خود جلب کرد …
مردم ترسیدند و همهمه‌ای در میان آنها به پا شد.
هر کس خود را در جایی پنهان می‌کرد تا مبادا مورد خشم و مجازات حاکم قرار گیرد.
بچّه‌ها کنار هم جمع شدند و به جایی که گرد و خاک بلند شده بود، چشم دوختند.
مأمون به همراه گروهی از بزرگان حکومت، سوار بر اسب به آنها نزدیک می‌شد.
یک پرنده‌ی شکاری روی شانه‌ی مأمون بود.

بچّه‌ها با دیدن آنها فهمیدند که مأمون به شکارگاهش در بیرون شهر می‌رود.
آنها با عجله عقب عقب رفتند و در گوشه و کنار دیوارها پناه گرفتند.
یکی از بچّه‌ها فقط به اندازه‌ای عقب رفت که راه برای عبور مأمون و همراهانش باز باشد. مأمون از دیدن این منظره تعجّب کرد و افسار اسبش را کشید. همراهان او هم پشت سر مأمون ایستادند.

ابروهای مأمون درهم رفت؛ کمی روی زین اسب خم شد و رو به پسر گفت: «چرا تو مانند دیگران فرار نکردی و از سر راه من دور نشدی؟»
پسر شمرده شمرده گفت: «راه آن قدر باریک نیست که من مجبور باشم بیشتر از این کنار بروم؛ فرار هم نکردم؛ چون خطایی نکرده‌ام!»

پسر کمی مکث کرد و ادامه داد: «من فکر نمی‌کنم شما بتوانید کسی را بدون اینکه خطایی از او سر زده باشد، مجازات کنید!»
مأمون که از پاسخ‌های او شگفت زده شده بود، پرسید: «نام تو چیست؟»
پاسخ داد: «محمّد».
مأمون پرسید: «فرزند چه کسی هستی؟»
پاسخ داد: «علیّ بن موسی الرّضا».

مأمون نفس عمیقی کشید و گفت: «درست است؛ تنها او می‌تواند چنین فرزندی تربیت کند!»
مأمون افسار اسبش را تکان داد و اسب به کُندی به راه افتاد. گروه بزرگان هم آرام و بی‌صدا به دنبال او حرکت کردند.
کم کم بچّه‌ها از گوشه و کنار پیدا شدند و به دور محمّد حلقه زدند.
آنها دوست داشتند …