هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس دهم
✅ آزمون درس دهم
دو روز است که به سامرا آمدهایم؛
در این دو روز، چند نوبت مرقد شریف امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسّلام را زیارت کرده، و در صحن با صفایشان نماز خواندهایم و حالا کنار رود پر خروش دجله آمدهایم تا در ساحلش قدم بزنیم.
پدرم با دقّت به دو طرف دجله نگاه میکند و به افقهای دور چشم میدوزد و بعد سرش را تکان میدهد: «نه! هیچ نشانی از آن شکوه شاهانه نمیبینم!»
من که از کنجکاوی پدرم تعجّب کردهام، میپرسم: «منظور شما چیست؟ به دنبال چه میگردید؟»
«قصرهای حاکمان عبّاسی! هر چه جستوجو میکنم، نشانی از آنها نمیبینم».
پدرم به کتابی که در دست دارد، اشاره میکند و ادامه میدهد:
«در این کتاب خواندهام که سامرا پنجاه و پنج سال پایتخت حاکمان عبّاسی بوده است. حاکمان و فرزندانشان و درباریان آنها قصرهای زیادی در کنار دجله داشتهاند؛ قصرهایی به هم پیوسته و تو در تو در دو سوی ساحل دجله! کاخهایی آراسته و پر از نقش و نگار با وسایل گران قیمت و سفرههای رنگارنگ… .
امّا الان هیچ نشانی از آنها نیست! »
من هم مانند پدرم با کنجکاوی به اطراف دجله نگاه میکنم و به زمینهای خالی چشم میدوزم!
در این هنگام پدرم با دست به گنبد امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسّلام اشاره میکند و میگوید:
«بنی عبّاس با آن همه قدرت و ثروت فراموش شدند و کسی از آنها به نیکی یاد نمیکند، ولی مرقد نورانی امام هادی و فرزند عزیزش را ببین؛ زائران مثل پرستو از همه جای دنیا عاشقانه به سویشان پر میکشند.»
کنار دجله مینشینیم. غرق تماشای آبهای خروشان میشوم. حرفهای پدرم مرا به فکر فرو میبرد. با خودم میگویم هر طور شده باید بفهمم که چرا امام هادی و فرزند عزیزش امام حسن عسکری علیهماالسّلام این قدر مورد توجّه مردم هستند ولی حاکمان عبّاسی فراموش شدهاند.
کتابی را که پدرم با خود به همراه دارد میگیرم و به سوی حرم راه میافتیم.
وارد صحن میشویم و سلام میدهیم.
من در گوشهای از صحن مینشینم و با علاقه و اشتیاق کتاب را ورق میزنم. کتابی است دربارهی تاریخ زندگی امام هادی علیهالسّلام و داستانهای زندگی ایشان.
پدر گرامیاش امام جواد علیه السّلام را در اوج جوانی به شهادت رساندند و امام هادی علیهالسّلام با اینکه سنّش هنوز به نوجوانی هم نرسیده بود، امام و پیشوای مردم شد. در مسجد پیامبر به شاگردان پدرش درس میداد. خیلی از مردم، مخصوصاً آنهایی که امام را نمیشناختند با تعجّب او را نگاه میکردند:
– «عجب نوجوان باهوش و با استعدادی!»
او شاگردان زیادی تربیت کرد که همه از عالمان بزرگ شدند. یکی از مشهورترین شاگردان ایشان، حضرت عبدالعظیم حسنی است که حرمش در شهر ری قرار دارد.
متوکّل که میدانست مردم به امام هادی علیه السّلام علاقه دارند و از اتّحاد و همدلی میان ایشان میترسید، دستور داد امام را با زور و اجبار از مدینه به سامرا بیاورند. امام هادی علیهالسّلام، سالهای سال در سامرا در نهایت سختی زندگی کرد. متوکّل همیشه امام عزیز را زیر نظر داشت و بارها دستور داد شبانه به خانهی امام بریزند و خانهاش را بازرسی کنند. او حتّی به این هم بسنده نکرد و دستور داد تا مدّتی امام را در زندان نگه دارند! امام با همهی سختیها و رنجها از راهنمایی و ارشاد مردم دست برنداشت و از راه دیدارهای مخفیانه و نامهنگاری با مردم ارتباط داشت و آنها را از هدایتهای دلسوزانهی خویش بهرهمند میساخت.
وقتی نیازمندی به خانهی ایشان میآمد، قبل از اینکه سخنی بگوید، امام مهربان به او کمک میکرد؛ آن قدر زیاد که بتواند مشکلش را برطرف کند. یکی از دوستانش به بیماری شدیدی مبتلا شد. پزشک برایش دارو نوشت. امّا هر چه جستوجو کردند، دارویش را پیدا نکردند. امام هادی علیهالسّلام همین که فهمید دوستش به دارو نیاز دارد به دنبال تهیهی آن دارو رفت؛ آن را پیدا کرد و برای دوستش فرستاد.
یک بار گوسفندان زیادی خرید و همراه یکی از یارانش آنها را به چَرا بردند. در بازگشت، خبری از گلّه نبود. مردم از دوست امام پرسیدند: پس گوسفندان چه شدند؟
– گلّه را به جایی بردیم که مردمش نیازمند بودند. امام گوسفندان را میان آنها تقسیم کرد.
هر چه بیشتر میخواندم، علاقهام به این امام عزیز بیشتر میشد.
چه انسان بزرگ و بی نظیری!
در روزگاری که حاکمان ستمگر، حقّ مردم را پایمال میکردند و در قصرهای با شکوهشان سفرههای رنگارنگ میانداختند و خزانههایشان را از سکّههای طلا لبریز میکردند، خانهی سادهی امام هادی علیه السّلام تنها نقطهی امید مردم بود.
