هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس یازدهم
✅ آزمون درس یازدهم
نام زیبایت را بارها شنیدهام.
همان نامی که پیامبر خدا برای اوّلین نوهی عزیزش گذاشت: «حسن».
در مدینه به دنیا آمدی؛ شهر زیبای پیامبر.
از کودکی یار و همراه پدر گرامیات بودی.
سختیهایی را که حکومت ستمگر عبّاسی برای او ایجاد میکرد با چشم خویش میدیدی؛ هجوم آوردن به خانه، بازرسی کردن و به هم ریختن خانه و … .
پدرت امام هادی علیه السّلام خیلی دوستت داشت و تو را چقدر خوب تربیت کرد تا راهش را ادامه بدهی و پرچم هدایت مردم را به دوش بگیری.
خلیفهی عبّاسی در سامرا در کاخی بزرگ بر تختِ قدرت تکیه زده بود. او نمیتوانست پدرت را تحمّل کند و نمیخواست او را آزاد بگذارد.
خلیفه دستور داد تا پدر بزرگوارت را با زور و اجبار از مدینه به سامرا بیاورند و شما نیز در کنار او بودی.
سالها پیش حاکمان ستمگر عبّاسی، نیاکان پاک شما را نیز به زور از شهر مدینه بردند؛
امام کاظم علیهالسّلام را به بغداد و امام رضا علیه السّلام را به خراسان.
وقتی به سامرا رسیدید در جایی امن و آرام نبودید؛ بلکه شما را در محلّهی «عسکر» یعنی منطقهی نظامیان سکونت دادند؛ جایی که همیشه صدای شیههی اسبهای لشکریان و فریاد فرماندهان و صدای چکمههای سربازان و شمشیرها و نیزهها به گوش میرسید. حاکمان عبّاسی میخواستند همیشه زیر نظرشان باشید.
پدرت را در سامرا به زندان انداختند و شما در سنّ نوجوانی جای خالی او را پر کردی.
هم مراقب مادر و خانوادهات بودی و هم مربّی و راهنمای مردم.
همین که بهار جوانیات آغاز شد، پدرت را به شهادت رساندند و شما جانشین او و امام مردم شدی.
از همان اوّلین روزهایی که به امامت رسیدی، آزار و اذیتهای حکومت شدیدتر شد!
جاسوس و مأمور اطراف خانهات گذاشتند تا دوستانت را شناسایی کنند.
یاران و دوستانت را دستگیر میکردند و به زندان میانداختند یا شهید میکردند.
شما مخفیانه برایشان نوشتی: «وقتی مرا در میان شهر میبینید به من سلام ندهید و با دست به من اشاره نکنید که جانتان در خطر است.»
آه چقدر جانسوز بود چهرهی درخشان شما را دیدن و سلام را فرو بردن!
با وجود همهی ستمها و سختیها، باز از هدایت مردم دست نکشیدی. مخفیانه برای مردم نامه مینوشتی و با کلمات نورانی و امیدبخش، نور ایمان را در دلشان زنده نگه میداشتی.
شما سرو سربلندی بودی که مردم ستمدیدهی سامرا میتوانستند در سایهی پُرمهرش، آرام گیرند.
