هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس سیزدهم
✅ آزمون درس سیزدهم
چشمهایم رو به ستارهها بود و سرم روی بالش.
کم کم پلکهایم از بال زدن دست کشیدند!
در همین لحظه، صدایی ظریف سکوت شب را شکست…
چِک چِک چِک ….
از جا بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم. از شیر ظرفشویی آب میچکید.
آن را محکم بستم؛ امّا باز چکّه میکرد. مادرم آمد. او نیز هر چه تلاش کرد، سودی نداشت!
گفت: فردا که مغازهها باز شد، تعمیرش میکنیم؛ سپس سطل بزرگی زیر شیر آب گذاشت تا آب هدر نرود.
صبح، وقتی کنار شیر آب آمدم، دیدم بیشتر از نصف سطل پر شده بود!
مادرم آبِ سطل را داخل آبپاش ریخت تا روی گلها بپاشد؛ با لبخند نگاهم کرد: «قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود! »
اگر این سطل نبود چه میشد؟
حدود پنج لیتر آب، هدر میرفت.
البتّه این آبی است که در شش ساعت جمع شده است؛ اگر یک شبانه روز چکّه کند، میشود بیست لیتر و اگر کوتاهی کنیم و مثلاً تا پنج روز شیر را تعمیر نکنیم، میشود صد لیتر!
اگر در شهر بزرگ ما فقط شیر آب هزار خانه خراب باشد و آن را تعمیر نکنند، چقدر میشود؟
– …… لیتر!
تازه این برای یک شهر است! اگر فقط ده شهر از کشور بزرگمان را در نظر بگیریم چقدر میشود؟
– ……. لیتر!!
خواهرم سفره را جمع کرد. یک تکّه نان اضافه آمده بود؛ آن را داخل کیسهای که نان خشک در آن بود، گذاشت. به او گفتم: «تا حالا حساب کردهای چقدر میشود؟»
با تعجّب به من نگاه کرد: «منظورت چیست؟!»
– «اگر هر خانهای هر روز فقط به اندازهی یک سوم نان دور بریزد، هر سه روز میشود یک نان و در ماه، ده نان و در سال، صد و بیست نان!
اگر هزار خانه این کار را بکنند، میشود ………. نان؛ این برای یک شهر!
اگر فقط پنجاه شهر از کشورمان را حساب کنیم، چقدر میشود؟
– ……….. نان!
هر سال این همه نان دور ریخته میشود!!
آبی که برای تولید نانها استفاده شده است و در این هنگام به هدر میرود، بماند!»
چشمهایم را باز کردم.
با اینکه حسابی خوابیده بودم، حوصله نداشتم از رختخواب برخیزم؛ ساعت را نگاه کردم.
بعد غلتی زدم و به تابلوی نقّاشی خیره شدم!
چند دقیقه بعد غلتی به سوی پنجره ….!
سپس، خوابیدن به پشت و تماشای سقف….!
دوباره نگاهی به ساعت، نیم ساعت گذشته بود!
مادرم آمد و صدا زد: «عماد جان! بلند شو!»
– «بیدارم! نیم ساعت است بیدار شدهام!»
مادرم لبخندی زد و گفت:
«تا حالا حساب کردهای چقدر میشود؟»
– «چه حسابی؟! منظورتان چیست؟!»
– «فکر کردهای که اگر هر روز، نیم ساعت در رختخواب غلت بخوری و وقت خود را تلف کنی، چه میشود؟!»
قطرههای آب! تکّههای نان! لحظههای عمر! …
کوچکهایی که بزرگ هستند!
و گاهی خیلی بزرگ!
فکرش را هم نکرده بودم که این چیزهای کوچک …
