درس چهاردم نمایش واقعی

هدیه های آسمان پنجم

📖 خوانش متن درس چهاردهم

🎬 انیمیشن درس چهاردهم

✏️ تمرین های درس چهاردهم

📝 نکات مهم درس چهاردهم

❓ سوالات درس چهاردهم

✅ آزمون درس چهاردهم


سهراب با تمام سرعت وسط صحنه‌ی تئاتر مدرسه دوید. نفس‌نفس‌زنان کلاه کجش را صاف کرد، دستش را روی سینه گذاشت و فریاد زد: «قربان! برخی کشورهای دوست، از ما ناراحت هستند! میترسم رابطه ما با آنها به هم بخورد! چه کار کنیم؟»
ساسان روی صندلی قرمز که حالا نقش تخت پادشاهی داشت نشسته بود. صدایش را صاف کرد و گفت: نه! نه! اجازه ندهید رابطه ما به هم بخورد! هدیه ارزشمندی به آنها بدهید تا دوستیمان حفظ شود!
– قربان! چه چیز ارزشمندی به آنها بدهیم؟
ساسان سرش را خاراند و گفت: آهان! رشته کوه آرارات را بدهید! برای ما که فایده‌ای ندارد!
سهراب با تعجب گفت:
– بسیار ببخشید، مثل اینکه یادتان رفته، چند سال پیش پدرتان آن را به ترکیه بخشید!
ساسان اخمی کرد و گفت: وای یادم نبود! کمی فکر کرد و با خوشحالی گفت: آهان! بحرین!

بحرین را بدهید برود! آنجا زیادی کوچک است به درد ما نمی‌خورد!
سهراب سریع دستور پادشاه را یادداشت کرد و گفت: عرض دیگری هم داشتم، قربان!
– زود بگو! خوابمان گرفته است!
– قربان! در مورد آن کارخانه که دیروز خدمتتان عرض کردم…
ساسان عصبانی وسط حرف او پرید
-وای! چند بار باید یک حرف را به تو بگویم!
ما توانایی ساخت کارخانه و جاده نداریم! باید از همین دوستان خارجیمان بخواهیم برایمان بسازند! اگر قرار است کارخانه‌ای راه بیفتد، کار دانشمندان خارجی است، نه جوانان بی‌سواد خودمان!
بعد خمیازه‌ای کشید و گفت: «حالا زودتر برو! دیگر نمی‌خواهم چیزی درباره‌ی آن بشنوم»

در این هنگام ساسان رو به آقای ترابی کرد و گفت: آقا اجازه! این بار خوب بود، دیگه؟!
آقای ترابی سری به نشانه تأیید تکان داد.
ساسان ادامه داد: آقا! واقعا این پادشاه‌ها همینطوری الکی زمین‌های به این قشنگی را می‌بخشیدند به دشمن؟
آقای ترابی آهی کشید و گفت: «بله ساسان جان. متأسفانه واقعیت همین است. آنها بیشتر از اینکه به فکر مردم باشند، نگران قصرها و خوشگذرانی‌های خودشان بودند. برای اینکه قدرت و تاج و تختشان حفظ شود، دست‌وپایشان را گم می‌کردند و حاضر بودند همه چیز را فدا کنند. همین باعث شد مردم دیگر نتوانند این شرایط را تحمل کنند و دنبال رهبری باشند که بتواند آنها را از دست پادشاهان نالایق نجات دهد.»

در همین لحظه، علی که قرار بود نقش مردم را بازی کند، با یک پلاکارد مقوایی وارد صحنه شد. اما مشکل اینجا بود که پلاکارد را سر و ته گرفته بود! روی مقوا نوشته شده بود «شاه باید برود.»

بچه‌ها زدند زیر خنده. آقای ترابی گفت: «علی جان، پلاکارد را بچرخان»!
علی پلاکارد را چرخاند و با صدای بلند گفت: «درست در همین روزها که پادشاهان فقط به فکر خودشان بودند، مردی شجاع به نام امام خمینی با یاری خدا و حمایت مردم به پا خاست و به آنها گفت: شما ضعیف نیستید! قدرتمندید»!
ساسان سبیل مقوایی‌اش را چرخاند و گفت: «نمی‌شود یک تکه زمین به او بدهید تا دست از سرمان بردارد؟»

سهراب گفت :«آخر این مرد با هیچ چیز راضی نمی‌شود نه با زمین نه با پول نه با قدرت»
علی که حالا نقش راوی را بازی می‌کرد، ادامه داد:
«رژیم پهلوی، امام خمینی را به خار ج از کشور تبعید کرد، اما ایشان پانزده سال از راه دور مردم را رهبری کردند. مردم هم تصمیمشان را گرفته بودند و بالاخره توانستند رژیم پادشاهی را سرنگون کنند».
ناگهان صدای بلندی از بلندگوی سالن پخش شد. صدای تکبیر مردم و خبر پیروزی انقلاب اسلامی از رادیو!
علی دوباره با صدای بلند گفت:
«خلاصه بچه‌ها، انقلاب پیروز شد و ایران مال خود مردم شد. اما دشمن دست‌بردار نبود. صدام با تانک و هواپیما حمله کرد. آنها فکر می‌کردند باز هم پادشاه ترسویی سر کار است که زمین‌ها را به آنها ببخشد».
چند نفر از بچه‌ها که نقش رزمنده را بازی می‌کردند، پیشانی‌بندهایشان را بستند و وارد صحنه شدند.

علی در حالی که پرچم ایران را بالا گرفته بود، رو به جمعیت خیالی گفت:
«اما آنها یک چیز را فراموش کرده بودند! دیگر شاهی در کار نبود. هشت سال جنگیدیم، بمب خوردیم، سختی کشیدیم و با کمک خدا و استقامت مردم، برخلاف آن پادشاه‌های ترسو، حتی یک وجب… تأکید می‌کنم، حتی یک وجب از این خاک پاک را به دشمن ندادیم»!
آقای ترابی از جا بلند شد و ایستاده برای بچه‌ها دست زد. ساسان هم
که از روی تخت پلاستیکی‌اش بلند شده بود، گفت: «آقا اجازه؟ من هم می‌خواهم در صحنه آخر رزمنده باشم، پادشاهی اصلاً به من نمی‌آید»!
آقای ترابی بلند بلند خندید و گفت:
بفرمایید رزمنده جان!