درس پانزدهم این درس را دوبار بخوانید

هدیه های آسمان پنجم

📖 خوانش متن درس پانزدهم

🎬 انیمیشن درس پانزدهم

✏️ تمرین های درس پانزدهم

📝 نکات مهم درس پانزدهم

❓ سوالات درس پانزدهم

✅ آزمون درس پانزدهم


سرزمینی بود بزرگ، خیلی بزرگ. زیبا خیلی زیبا. کوه‌هایش بلند تا آسمان. رودهایش جاری از برکت. اسم این سرزمین پهناور و زیبا «آریاشهر» بود. آریاشهر همه چیز داشت! از گنج‌های پنهان در دل زمین تا مردمانی با ایمان، باهوش و باصفا.
رهبر این سرزمین پیر خردمندی بود که نمی‌گذاشت
دشمنان آریاشهر، این سرزمین را به چنگ آورند. او پیرمردی شجاع و آینده‌نگر بود که با توکل بر خدا راهنمای مردم شده بود. روزی خبر رسید، پیر خردمند از دنیا رفته است. غم روی دل مردم نشست. زمزمه همه‌جا پیچید. حالا چه می‌شود؟
رهبری نداریم. اگر دشمنان به ما حمله کنند چه؟
در همین زمان‌ها؛ مردی با فکری بلند و از شاگردان پیر خردمند وارد میدان شد. او نقشه‌های شوم دشمنان را از قبل می‌فهمید. مردم او را می‌شناختند.
اسمش چه بود؟ دانا.
روزی از روزها، یکی از ریش‌سفیدان جلو آمد و گفت: «دشمنان پیغام فرستاده‌اند که اگر در برابرشان سر فرود نیاوریم، همه چیزمان را نابود می‌کنند».
دانا آرام لبخند زد و گفت: « تهدید، تنها کسی را می‌ترساند که ضعیف باشد و خودش را باور نداشته باشد». سپس رو به کودکان و نوجوانان آریاشهر کرد و گفت: «ساختن آینده‌ی این کشور در دستان کوچک اما پرتوان شما است.

ما می‌توانیم و باید در علم و دانش به قله‌های جهان برسیم».
نوجوانان با تعجب گفتند: اما… ما هنوز بچه‌ایم! از ما چه کاری برمی‌آید؟
دانا پاسخ داد: «درسی که امروز می‌خوانید، قدرت فردای کشور است».
اما عده‌ای که همیشه چشمشان به دست غریبه‌ها بود، پوزخند کج و کوله‌ای زدند و زیر لب گفتند: «چه خواب و خیالی! چه شعارهای قشنگی»

اما عده‌ای که به حرف‌های دانا ایمان داشتند دست به‌کار
شدند. نوجوان‌ها شب و روز درس خواندند. دانا دوباره صدایش را به گوش همه رساند: «برای پیشرفت، باید بندهای وابستگی به بیگانگان را پاره کرد». باز هم عده‌ای کجکی خندیدند و گفتند: «چرا به خودتان سختی می‌دهید، خیلی راحت می‌توان همه چیز را از کشورهای دیگر وارد کرد».

اما سازندگان آریاشهر که گوششان به این حرف‌ها بدهکار نبود، دست به‌کار شدند و کشورشان را در مسیر پیشرفت قرار دادند؛ پله‌ای بزرگ ساختند، برق را به دورترین روستاها رساندند و…
در پزشکی نیز دانشمندان آریاشهر، داروهای پیچیده تولید کردند و به‌تدریج در درمان بسیاری از بیماری‌ها به خودکفایی رسیدند. اما سایه‌ی تهدید دشمن هنوز روی مرزها سنگینی می‌کرد. دانا این بار با جدیتی بی‌مانند گفت: «اگر توان دفاعی و موشکی نداشته باشیم، دشمنان می‌توانند به سرزمین ما حمله کنند». این بار، فریاد معترضان بلندتر شد: «چرا دنبال جنگ هستید؟ چرا باید پول‌هایمان را خرج قدرت نظامی کنیم؟» اما مهندسان نظامی می‌دانستند که باید خود را در برابر دشمن قوی کنند. آنها در دل کوه‌ها و اعماق زمین، شهرهایی ساختند پر از موشک‌های نقطه‌زن؛ نه یکی، نه دو تا، بلکه ده‌ها شهر موشکی پنهان.

هنوز عرق پیشانی مهندسان خشک نشده بود که دانا آستین را بالا زد و اشاره‌ای به آسمان کرد:
«صنعت فضایی و پرتاب ماهواره، نماد پیشرفت علمی یک کشور است؛ باید آن را با قدرت ادامه داد».
آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌ها، شب و روز روشن بودند. چرخ‌دنده‌ها می‌چرخیدند و ماهواره‌های آریاشهر یکی‌یکی سینه آسمان را می‌شکافتند تا از آن بالا، نگهبان سرزمینشان باشند.

بیرون از مرزها، فرمان‌روای تاریکی از قوی شدن آریاشهر به شدت خشمگین بود. دشمن ابتدا تصمیم گرفت دانشمندان و فرماندهان نظامی آریاشهر را ترور کند؛ اما با رفتن هر دانشمند و فرمانده، نیروی تازه‌ای جای او را می‌گرفت. سرانجام دشمن که از خشم دیوانه شده بود، نقشه‌ای شوم کشید.
یک روز صبح، خبری تلخ و هولناک در سراسر آریاشهر پیچید: «دانا… دیگر در میان ما نیست.»
آنها دانا را درحالی که در محل کارش بود هدف قرار داده بودند. سوز سرما بر دل مردم نشست. دشمن از پشت مرزها با غرور فریاد زد: «بدون رهبرتان، دیگر هیچ‌چیز نیستید! حالا تسلیم شوید.

اما آریاشهر زانو نزد. مردی از میان جمعیت جلو آمد، پرچم خوشرنگ آریاشهر را بالای سر برد و با صدایی که لرزه بر اندام دشمن می‌انداخت، فریاد زد: «دانا رفت… اما دانایی هنوز هست»!
مردم یکی‌یکی کنار او ایستادند و مادران، پدران و نوجوانان با او هم‌صدا شدند: «ما آماده‌ایم تا کار ناتمام را تمام کنیم»!
دشمن با حیرت نگاه می‌کرد؛ او فکر می‌کرد آریاشهر تسلیم می‌شود، اما اکنون با مردمانی با ایمان‌تر، قوی‌تر و با انگیزه‌تر از همیشه روبه‌رو بود.
آریاشهر بدون راهنما نماند. مردی مصمم و خردمند پا به میدان گذاشت؛ از جنس دانا با همان شجاعت و ایمان بی‌نظیر. او پرچم را به‌دست گرفت.
و این سرزمین هنوز نفس می‌کشد. هنوز هم راه‌های نرفته را به سرعت طی می‌کند. خدا را چه دیدی؟
شاید دشمن دیگر از به چنگ آوردن آریاشهر ناامید شده باشد.

آیا میدانید آریاشهر کجاست؟
راستش را بخواهید داستان آریاشهر یک افسانه ی قدیمی نبود، بلکه یک داستان واقعی بود. کافی است این اسم‌ها را در داستان جایگزین کنید و بار دیگر آن را بخوانید.
پیر خردمند: امام‌خمینی
دانا: آیت‌اللّٰه سید علی خامنه‌ای
آریاشهر: ایران عزیز ما
مرد مصمم و خردمند: آیت‌اللّٰه سید مجتبی خامنه‌ای
و آن نوجوانانی که دانا آینده‌ی کشور را در دستان آنها می‌دید، دقیقاً تو و دوستانت هستید. پس آستین‌ها را بالا بزنید؛ قله‌های علمی جهان منتظر قدم‌های شماست!