هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس شانزدهم
✅ آزمون درس شانزدهم
آقای کریمی، بچّههای کلاس را به هشت گروه سه نفره تقسیم کرد و گفت:
قرار است به مناسبت دههی فجر، یک مسابقهی روزنامه دیواری بین مدارس برگزار شود. هر گروه یک روزنامه دیواری با مطالب گوناگون علمی، تاریخی، حدیث، شعر، داستان، چیستان؛ همراه با عکس و نقّاشی تهیه کند.
هر روزنامهای که مطالبش متنوّعتر باشد، امتیاز بیشتری میگیرد. کادربندی و صفحهآرایی، نام زیبا، خطّ زیبا و عکسهای جذّاب هر کدام امتیاز دارد.
روزنامهها را در راهروی مدرسه نصب میکنیم و بهترین آنها برای مسابقهی بین مدارس انتخاب میشود. سه هفته هم فرصت دارید. سپس آقای کریمی نمایندهی هر گروه را تعیین کرد.
هفتهی اوّل؛ صبح شنبه
سینا و حامد به سراغ نادر آمدند و با لبخند گفتند: «سلام آقای رئیس! از کی شروع کنیم؟»
– «چقدر عجله دارید! سه هفته فرصت داریم. نظرتان چیست که فعلاً برویم فوتبال!»
سینا و حامد لبخند زنان به هم نگاه کردند:
– «راست گفتی جناب رئیس؛ حالا خیلی زود است!»
هفتهی اوّل خیلی زود به پایان رسید.
هفتهی دوم
نادر، سینا و حامد کنار هم جمع شده بودند. صحبت از کارهای روزنامه دیواری به میان آمد.
سینا گفت: «توانایی ما برای جمعآوری مطالب زیاد است؛ فعلاً لازم نیست عجله کنیم.»
نادر ادامه داد: «درست است. هنوز وقت داریم. تا آقا نادر نمایندهی گروه است، غمی نداشته باشید.»
حامد هم به نشانهی تأیید سر خود را تکان داد و گفت: «درست است؛ روزنامه دیواری ما حتماً اوّل میشود!»
گروهها حسابی سرگرم تهیهی روزنامه بودند. مطالعهی گروهی، مشورت، خرید وسایل، تهیهی عکس، رفتن به کتابخانهی مدرسه و محلّه و … ؛ امّا گروه نادر و دوستانش مرتّب امروز و فردا میکردند!
هفتهی دوم هم خیلی زود به پایان رسید.
هفتهی سوم
سینا و حامد به سراغ نادر آمدند. نادر گفت: «بچّه ها! فکر جالبی به ذهنم رسیده است. خواهرم پارسال یک روزنامه دیواری تهیه کرد و اوّل شد. من هم از روی آن مینویسم! قول میدهم اوّل بشویم!»
حامد از پیشنهاد نادر تعجّب کرد … .
هفتهی سوم؛ صبح جمعه
نادر با خوشحالی به خواهرش گفت: «نجمه! روزنامه دیواریات کجاست؟»
– «مربّی پرورشیمان از من خواست آن را دوباره به مدرسه ببرم تا در نمایشگاه مدرسه نصب شود.»
نادر تا این را شنید، رنگش پرید و هاج و واج شد! سریع به سینا و حامد زنگ زد:
– «بچّهها! نقشهمان خراب شد. زود به خانهی ما بیایید تا فکری کنیم و روزنامه را درست کنیم.»
هر سه نگران و پریشان دور هم جمع شدند؛ نه مطلبی داشتند؛ نه داستان و شعری و نه عکسی!
نمیدانستند از کجا شروع کنند!
چند تا کتاب و مجلّهی قدیمی کنارشان گذاشتند؛ تند تند ورق میزدند و میخواندند.
کم کم غروب از راه رسید.
سینا و حامد گفتند: «دیر شده ما باید برویم!»
سه دوست، ناراحت و نگران از آنچه فردا پیش میآمد، با یکدیگر خداحافظی کردند…
نادر تا نیمه شب بیدار ماند و با چشمهای خسته و فکر پریشان، روزنامه دیواری را پر کرد.
چند بار اشتباه نوشت و خط زد و … .
روز مسابقه؛ صبح شنبه
هر گروهی با شور و هیجان روزنامهاش را باز کرده بود تا بقیهی گروهها ببینند.
چه روزنامههایی! پر از مطالب گوناگون و خواندنی با عکسها و نقشهای جذّاب و رنگارنگ!
چه نامهای زیبایی برای روزنامههایشان انتخاب کرده بودند: گلبرگ، باغ دانش، پنجره، …
طراوت و شادمانی در چهرهی بچّهها موج میزد.
نادر گوشهی حیاط ایستاده، و روزنامهاش را محکم گرفته بود تا باز نشود!
حامد و سینا کنار او رفتند.
« – سلام! چی شد؟! چه کار کردی؟»
نادر سرش را پایین انداخت و روزنامه را به بچّهها داد. بچّهها تا روزنامه را دیدند مانند نادر ناراحت و خجالت زده شدند.
– «این چیه؟! چقدر بدخط و خط خطی! نه اسمی، نه طرحی، نه عکسی! نه نقش و نگاری!»
– «چه کسی حاضر است این را بخواند؟ آبرویمان پیش معلّم و دوستانمان میرود.»
– «ای کاش به حرف تو گوش نمیکردیم!»
– «ای کاش این قدر کار را عقب نمیانداختیم!»
نادر که تا آن موقع ساکت بود، گفت: «تنها من مقصّر نبودم. شما خودتان هم به فکر نبودید و با پیشنهادهای من موافق بودید… .»
آقای کریمی به کمک مدیر مدرسه با دقّت روزنامهها را بررسی کردند و امتیاز دادند.
از دیدن روزنامههای عالی و پربار بچّهها بسیار راضی و شادمان بودند.
امّا همین که روزنامهی گروه نادر را باز کردند… .
روزنامهها را در راهروی مدرسه نصب کردند. همهی گروهها از اینکه روزنامههایشان دیده میشد، بسیار خوشحال بودند.
امّا نادر و گروهش آرزو میکردند هیچکس روزنامهشان را نبیند و نخواند!
آنها با خود میگفتند: ای کاش روز بررسی روزنامههای دیواری به تأخیر میافتاد!
