هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس ششم
✅ آزمون درس ششم
ماجرای اوّل
ملیکا تا نگاهش به رواننویس قرمز افتاد، چشمهایش برق زد.
– «چه روان نویس قشنگی!»
فوری خم شد؛ آن را برداشت و هیجان زده به دوستش گفت: «امروز صبح تصمیم داشتم از مغازه خودکار قرمز بخرم، امّا یادم رفت؛ در عوض یک روان نویس قرمز پیدا کردم!
هدی گفت: «امّا این که مال تو نیست! زود برو این را داخل جعبهی اشیای پیدا شده بگذار تا به دست صاحبش برسد.»
ملیکا رواننویس را در کیفش گذاشت و گفت: «این را که خودم هم میدانم. معلوم است که این برای صاحبش است. من فقط برای امتحان ریاضی از آن استفاده میکنم و بعد از امتحان، فوری رواننویس را در همان جعبه میگذارم.»
هدی گفت: «نمی شود!»
ملیکا ادامه داد: «ای بابا! خیلی سختگیر هستی. من بیشتر از خودکار آبیام استفاده میکنم. از این رواننویس فقط برای خطکشی و رسم شکلها استفاده میکنم تا برگهی امتحانیام قشنگتر شود؛ همین! با رواننویس، شکلها زیباتر و پررنگتر کشیده میشود.»
هدی گفت: «وقتی این رواننویس مال شما نیست، حتّی یک خطّ کوچک هم با آن نمیتوانی بکشی!»
ماجرای دوم
کریم که کوچکترین عموی اکبر است، دیروز به خانهی آنها آمد. پدر و مادر اکبر رفته بودند بازار. کریم به اکبر گفت:
«اکبر جان! اگر میشود دوربین فیلمبرداری پدرت را برایم بیاور. فردا با دوستانم میخواهیم برویم کوه نوردی!
میخواهم از کوهستانهای اطراف شهر فیلم بگیرم. دوربینتان خیلی عالی است.»
اکبر با تعجّب گفت: «عموجان! دوربین پدرم مال خودش که نیست؛ دوربین اداره است. پدرم هنگام مأموریتهای کاری از آن استفاده میکند.»
کریم گفت: «فقط یک روز آن را میخواهم. قول میدهم به خوبی از آن مراقبت کنم و حتّی یک خط هم به آن نیندازم.»
– «البتّه پدرم خودش بهتر میداند؛ ولی من مطمئنّم بابا قبول نمیکند.»
– «از کجا میدانی؟»
– «چون روز جشن تولّد من با تلفن همراهش فیلم گرفت. وقتی به او گفتم چرا با دوربین فیلم نمیگیری؟ گفت: «از دوربین اداره نباید استفادهی شخصی کرد.»
ماجرای سوم
کنار خیابان پر از صندوقهای میوه بود. من و حسن از خیابان رد شدیم تا کمی انگور بخریم. کنار یکی از فروشندگان رفتیم و من کیسهی نایلونی را از او گرفتم. حسن گوشهای ایستاد و من کنار صندوقها رفتم. همه جور انگور داشت؛ ریز، درشت، سبز، سیاه، قرمز و … .
خوشهای را برداشتم تا داخل کیسه بگذارم؛ با خودم گفتم:
«بهتر است امتحان کنم ببینم شیرین هست یا نه؟»
یک دانه داخل دهان گذاشتم؛ شیرین نبود! سراغ صندوقی دیگر رفتم و باز یک دانه دهانم گذاشتم؛ آن هم شیرین نبود. از صندوق انگورهای سیاه هم یک دانه در دهان گذاشتم؛ آن هم شیرین نبود.
به طرف فروشنده رفتم.
– «آقا بفرما این نایلون را بگیر. انگورهایتان شیرین نیست.»
فروشنده هم چیزی نگفت. به حسن گفتم: «برویم جای دیگر، اینها شیرین نیست.»
حسن گفت: «پولش را دادی؟»
تعجّب کردم.
– «پول چی؟ من که انگور نخریدم! »
حسن ادامه داد: «آن چند دانهای که در دهانت گذاشتی چطور؟ باید فروشنده راضی باشد».
