هدیه های آسمان پنجم
🎬 انیمیشن درس هشتم
✅ آزمون درس هشتم
امین با دقّت به حرفهای آقا معلّم گوش میداد. فرهاد از انتهای کلاس با خشم به او زل زده بود و زیر لب غُرغُر میکرد: «حالا دوچرخهی مرا میاندازی! حسابت را میرسم!»
درس تمام شد. فرهاد برگهای از دفترش کند و روی آن نوشت: «فکر نمیکردم این قدر حسود باشی و چشم دیدن دوچرخهام را نداشته باشی… .»
رضا که کنار فرهاد نشسته بود تا چشمش به برگه افتاد با تعجّب گفت: «منظورت چه کسی است؟ همین امین؟!»
فرهاد گفت: «هنوز او را نشناختهای. به قیافهاش نگاه نکن، خیلی حسود است. امروز صبح که میخواست دوچرخهاش را کنار دیوار بگذارد، دوچرخهی مرا پرت کرد روی زمین!»
همین که زنگ تفریح را زدند، فرهاد برگه را جلوی امین انداخت و گفت: «حالا خوب است دوچرخهات مال خودت نیست! مال پسر عمویت است. خودش دوچرخهی نو خریده و این را بخشیده به تو!»
فرهاد با اخم به سوی درِ کلاس رفت؛ بعد سرش را برگرداند و گفت: «حالا نوبت دوچرخهات است!»
امین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. بچّهها یکی یکی از کلاس بیرون رفتند. امین تنها و غمگین، برگه را باز کرد و خواند؛ دلش گرفت؛ نزدیک بود گریهاش بگیرد؛ کنار پنجره ایستاد؛ چشمش به فرهاد افتاد که با خشم به طرف دوچرخهی او میرفت… .
سر جایش نشست؛ چند لحظه به فکر فرو رفت؛ برگهای برداشت و چند جمله روی آن نوشت؛ زنگ آخر با لبخند به طرف فرهاد رفت و برگه را به او داد. فرهاد با خشم برگه را مچاله کرد و دور انداخت.
رضا خندهاش گرفت و گفت: «ای بابا! اوّل بخوان بعد دور بینداز!»
رضا برگه را در کیف فرهاد گذاشت.
فرهاد لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «میاندازمش دور!»
فرهاد یادش رفت برگه را دور بیندازد. آخر شب، هنگامی که میخواست کیفش را آماده کند، برگه را دید؛ با اخم آن را برداشت.
– «حتماً چیزهایی نوشته تا جوابم را بدهد». برگه را با بیمیلی باز کرد:
«به نام خدا. فرهاد جان سلام! خیلی ببخشید دوچرخهات را انداختم. باور کن دست خودم نبود. دیر به مدرسه رسیده بودم و میخواستم سریع به کلاس بیایم. پایم به جَک دوچرخهات گیر کرد و افتاد.
ای کاش همان لحظه دوچرخهات را درست کرده بودم! اگر دوچرخهات آسیب دیده خسارتش را میدهم. باور کن من، تو را دوست دارم. چند روز پیش دو تا از بچّههای کلاس میخواستند باد دوچرخهات را خالی کنند تا تو را اذیت کنند؛ امّا من نگذاشتم.
راستی یادت هست روز اوّل مدرسه، نصف میوهات را به من دادی. پسر، تو خیلی مهربانی!»
فرهاد مات و مبهوت به متن نامه نگاه میکرد؛ آهی کشید و به پنجره چشم دوخت.
امین در حیاط قدم می زد.
فرهاد با چشمهایی سرشار از شرم، نگاهی به او انداخت؛ نمیدانست چه کار کند؛ به طرف امین برود یا خود را پنهان کند تا نگاه امین به او نیفتد. با صدای بلند امین را صدا زد و به طرف او دوید… .
