درس چهارم : باغ سِرّی

هدیه های آسمان ششم

📖 خوانش متن درس چهارم

🎬 انیمیشن درس چهارم

✏️ تمرین های درس چهارم

📝 نکات مهم درس چهارم

❓ سوالات درس چهارم

✅ آزمون درس چهارم


تابستان آمده است …
چند بچّه بدون توجّه از خانه‌ی خود دور می‌شوند و به سراغ ماجراجویی می‌روند. آن‌ها داخل دیواری که بین برگ‌ها پنهان شده است، یک درِ کوچک می‌بینند.
با تعجّب به هم نگاه می‌کنند. گویی می‌خواهند بپرسند این در به کجا باز می‌شود …
و برای بازکردن در تلاش می‌کنند!

مهدی و هادی، بازی خود را قطع، و آن‌ها را تماشا می‌کنند.
بچّه‌ها، زور بازویشان را به کار می‌گیرند و بالاخره در با صدای جیغ مانندی باز می‌شود.

هادی جلو می‌رود و به آنها می‌گوید: «بچّه‌ها ورود به این باغ ممنوع است».
ولی آنها بدون توجّه به هادی وارد باغ می‌شوند.
مهدی می‌گوید: «بچّه‌ها شما نباید بدون اجازه‌ی صاحب باغ وارد آن بشوید».
آنها باز هم توجّهی نمی‌کنند.
آنجا یک باغ کوچک است؛ با دیوارهایی نسبتاً بلند و حوضچه‌ای پر از آب در وسط آن.
هیچ کسی آنجا نیست.
مهدی دوباره از بیرون باغ با صدای بلند به آنها می‌گوید: «شما اجازه ندارید در آن باغ بازی کنید … آنجا مکانی خصوصی است».
امّا آنها به گشت‌وگذار خود در باغ ادامه می‌دهند.
مهدی و هادی با تعجّب به یکدیگر نگاه می‌کنند و می‌گویند: «آن‌ها به تذکّر ما توجّه نمی‌کنند. چگونه آن‌ها را متوجّه خطایشان کنیم؟»

بچّه‌ها در گوشه‌ای از باغ یک دوچرخه پیدا می‌کنند؛ دوچرخه قدیمی و خراب است؛ ولی راه می‌رود. آن طرف‌تر یک نیمکت است و در کنارش درختی با انجیرهای رسیده. تمام اطراف پر از علف است و بوی گل‌های معطّر همه جا به مشام می‌رسد؛ گل‌های قرمز و زرد و… .

بچّه‌ها فریاد می‌زنند: «جانمی جان … این باغ جای خوبی برای بازی است!»
و شروع می‌کنند به خوردن انجیرها! و تعداد زیادی از گل‌ها را زیر پا له می‌کنند!
سپس چند نفری سوار دوچرخه می‌شوند و در حالی که با عجله، نزدیک به دیوار دور می‌زنند، فریاد می‌کشند: «این باغ ماست … باغ سرّی ما … !».

ناگهان صاحب باغ از راه می‌رسد و با ابروهای گره خورده بچّه‌ها را نگاه می‌کند. … آنها از درد به خود می‌پیچند.