هدیه های آسمان ششم
🎬 انیمیشن درس هشتم
✅ آزمون درس هشتم
غروب حیرت انگیزی است.
آسمان حالت دیگری دارد.
پرندگان هرکدام راهیِ لانهی خود شدهاند.
روشنایی روز کمکم در حال بیرمق شدن است.
انگار اتّفاق عجیبی در راه است.
شب شگفتی است.
حسّ دیگری دارم.
سوار بر اسب به سمت حرم سیّدالشّهدا (علیه السّلام)، پیش میروم.
تنهایی، تاریکی، سکوت،
نسیم خنکی در حال وزیدن است.
حال دیگری دارم.
گویا کسی مرا به خود میخواند.
مگر قرار است چه اتّفاق مهمی بیفتد؟
صدای باد، همدم من در آن فضای تاریک است.
امّا من، آرام و بی صدا در دل ذکر میگویم.
الله اکبر، الله اکبر …
الحمدلله، الحمد لله…
سبحان الله، سبحان الله…
از فاصلهای نه چندان دور، صدایی توجّه مرا به خود جلب میکند.
گوش خود را به باد میسپارم.
گویی صدای پای کسی است.
آرام آرام نزدیک میشود.
نزدیک و نزدیکتر،
باوقار، سنگین و نرم،
دیگر فاصلهای نمانده است، چهرهاش را به خوبی میبینم.
مردی بلند بالا، خوشسیما و دوستداشتنی،
از دیدن چهرهی زیبا و روحانی او و همچنین لبخند شیرینش، آرامشی در من ایجاد شده است.
ماندهام چه بگویم، واژهها تاب عظمت او را ندارند.
سلام میکند و مرا به نام صدا میزند و میپرسد: «در این شب جمعه به کجا میروی، ای شیخ حسن حلی؟»
خدایا، او کیست؟
نام مرا از کجا میداند؟
در این وقت شب با من چه کار دارد؟
شکوه و عظمتش مانع میشود که نامش را بپرسم.
میگویم: «برای زیارت به حرم آقا و مولایم امام حسین (علیه السلام) میروم.»
چیزی نمیگوید؛ اما چهره و نگاهش بیان کنندهی رضایت قلبی او از این کار است.
سکوتی معنادار حکمفرما شده است.
در کنار یکدیگر به سمت حرم حرکت میکنیم.
به دقّت، حرکات و رفتارش را نظاره میکنم.
حالم دگرگون است.
نمیدانم چه بگویم و چگونه بر این حالت خود مسلط شوم.
سخنانی کوتاه بین من و او رد و بدل میشود.
چقدر دوست دارم این گفتوگو ادامه پیدا کند.
سؤالاتی چند از آن بزرگوار میپرسم.
با کمال حیرت، سؤالات را یک به یک و به آسانی هرچه تمامتر پاسخ میگوید. احساس میکنم با مرد فاضل و دانشمندی روبهرو هستم؛ لذا فرصت را غنیمت میشمرم و سؤالات دیگری که ذهنم را به خود مشغول کرده و تا آن زمان برای آنها جواب مناسبی نیافتهام، میپرسم.
پرسشها و پاسخهای روشن در پی هم تا اینکه مسئلهای میپرسم و او پاسخی میدهد. به نظرم سند سخن را در کتاب و روایتی ندیدهام.
با مهربانی به من میفرماید: «هنگامی که به منزل بازگشتی فلان کتاب را باز کن، فلان صفحه و فلان سطر آن را بخوان».
ناگهان به خود میآیم و با خود میگویم، شاید این شخص که در کنارم میآید و چنین مطلع و آگاه است، مولای عزیزم امام زمان (عَجَّلَ اللهُ فَرَجه) باشد. برای اینکه واقعیت برایم معلوم شود، میپرسم: «آیا من میتوانم حضرت صاحب الزمان (عَجَّلَ اللهَُ فَرَجه) را ببینم یا نه؟»
در همین حال کمی به من نزدیکتر میشود و دستش را در دستم میگذارد و این جملهی به یاد ماندنی را بر زبان میآورد که: «چگونه صاحب الزمان (عَجَّلَ اللهُ فَرَجه) را نمیتوان دید و حال اینکه دست او در دست توست؟»
با شنیدن این سخن بیاختیار از شدت شوق از حال میروم و بیهوش میشوم.
وقتی به هوش میآیم با حیرت و شگفتی به اطراف مینگرم تا شاید روی زیبای او را دوباره ببینم. مات و حیران ماندهام، دستی به سر و صورتم میکشم و دقیقتر به دور و بر خودنگاه میکنم؛ اما کسی را نمیبینم.
افسوس که او رفته است.
باران اشک امانم نمیدهد.
لحظهای چهرهی زیبای او را فراموش نمیکنم.
… اینک من ماندهام و حسرت دیدار دوباره.
