هدیه های آسمان دوم
✅ آزمون تستی درس7
ظهر بود.
پیامبر خدا و دوستش بِلال در مسجد نشسته بودند و با هم صحبت میکردند.
کودکی وارد شد و سلام کرد. پیامبر با مهربانی جواب سلامش را داد.
کودک گفت: من پدر ندارم و با مادر و خواهرم زندگی میکنم. شما را خیلی دوست دارم.
پیامبر لبخندی زد و گفت: چه با ادب حرف میزنی !
بعد به بِلال گفت: به خانهی ما برو و برای این کودک خوراکی بیاور!
بِلال رفت و با یک ظرف کوچک خرما بازگشت.
پیامبر خرماها را شمرد. بیستویک دانه بود!
پیامبر دستی بر سر کودک کشید و گفت: هفت تا برای خودت، هفت تا برای خواهرت و هفت تا هم برای مادرت.
کودک یکی از خرماها را به دهان گذاشت. خیلی شیرین بود!
از پیامبر تشکّر کرد و با خوش حالی به سوی خانه راه افتاد.
