رضا جلوی آینه ایستاده بود و خود را در آن میدید که ناگهان…
ترسید و کمی عقب رفت!
آیا خوب میدید و درست میشنید؟!
چشمان خود را چند بار باز و بسته کرد.
امّا اشتباه نکرده بود!
آینه دهان باز کرده بود و میخندید.
رضا که ترسیده بود، گفت: «تو … تو …! »
نترس! من آینه هستم. تصویر هر کس را به خودش نشان میدهم، تا خود را مرتّب و منظّم کند.
امّا … امّا آینهها که حرف نمیزنند و نمیخندند! آیا من خواب میبینم؟!
خندهی من از قیافهی توست!
منظورت را نمیفهمم!
به خودت نگاه کن. متوجّه میشوی!
نمیخواهی صورتت را بشویی؟ چرا موهایت پریشان است؟!
پیراهنت چقدر نامرتّب است؟ چرا یکی از دکمههای آن باز است؟…..
رضا با تعجّب حرفهای آینه را شنید و با خود گفت: «یعنی من این قدر نامرتّب هستم؟!»
صورتش را شست. پیراهن خود را عوض کرد و دکمههایش را مرتّب بست.
در برابر آینه ایستاد و موهایش را شانه کرد.
دوباره صدای خندهی آینه را شنید!
خودم را که مرتّب کردم! دیگر چرا میخندی؟!
خودت زیبا شدی، ولی اتاق را ببین!
چرا وسایلت روی زمین پخش شده است؟ چرا کتابهایت روی زمین افتادهاند؟
این کاغذها روی کیفت چیست؟…
رضا سرش را پایین انداخته بود و خجالت میکشید. ظهر امروز این بینظمیها را ایجاد کرده بود و قبل از مرتّب کردن اتاق به خواب رفته بود.
خیلی زود کتابها را در قفسه چید.
وسایل مدرسه را در کیفش مرتّب کرد و آن را در گوشهی اتاق قرار داد.
کاغذها و آشغال تراشها را جمع کرد.
لباسهای مدرسهاش را از روی صندلی برداشت و به جالباسی آویزان کرد.
سپس اتاق را تمیز و مرتّب کرد.
دوست نداشت دوباره صدای خندهی آینه بلند شود.
نگاهی به اطراف کرد. اتاق تقریباً منظّم شده بود.
جلوی آینه آمد.
حالا نظرت چیست آینه جان؟!
آینه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «آفرین! حالا شدی یک پسر تمیز و منظّم!»
رضا، رضا جان، پسرم،…
رضا با صدای پدر از خواب بیدار شد.
به اطرافش نگاه کرد.
اتاق نامرتّب بود و به هم ریخته!
همه چیز را در خواب دیده بود!
بلند شد و به سوی آینه رفت. ظاهرش نیز مانند قبل بود.
به یاد خندههای آینه افتاد و خندهاش گرفت.
شانه را برداشت و تصمیم گرفت….
